تبليغاتX
با من بخوان حدیث عشق را ...
امروز روز تولد من است

 

 

 

امروز روز تولد من است

۲۶ سال پيش درهمين روز بود كه من دنيايي شدم،

من فهميدم دنيا سرزمين وسيعي است پرازمشكلات سخت.

من هم موجودي هستم وسيع تر و سخت تر از دنيا.

من فهميدم

 براي نسوختن درگرما بايد خود را به ميان آب و آتش زد، نه درميانه آن.

همان روز درگوش من خواندند: تو آمدي كه برگردي، نيامدي كه بگردي!

همان روز به من گفتند:

شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر خدا و عشق مال تواست

همان روز فهميدم

 كه هيچ مجالي از«لحظه» خالي نيست و لحظه هم جاي بي خيالي نيست.

من فهميدم كه پدرومادر از ثانيه هاي بيداري من و گريه هاي من لذت مي برند

 و دورو بري ها از لحظات خفتن و سكوت و مردگي من.

من در امروزي فهميدم كه تقديرم نه گياه است، نه حيوان است،

 نه فرشته و جن است، نه جماد است و نه چيزديگر.

قدر من انسان بودن است

و اين قدر تا ابد درقبر نمي خوابد حتي اگر من فراموشش كنم.

من فهميدم كه بايد شكرگزار بود به خاطر همه چيزهايي كه خدا به ما داده

 و بايد شكرگزاربود كه خدا هرآنچه

را كه از او مي طلبيم به ما نمي دهد!

امروز مثبت ترين روز خدا است،

امروز روز تولد من است....

نه،امروز روز تولد من و يك نفر ديگر است... و شاید صدها نفر دیگر !

مباركمان باشد

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 1:49 بعد از ظهر
خانه دوست کجاست ؟!

 

 

 

 

در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،

دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد
اساطير زمين مي‌ماني

و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او
مي‌پرسي


خانه دوست كجاست؟

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 2:13 بعد از ظهر
غریبه ترین رهگذر ...!!

 

صدایت میزنم

آرام ٬ بی دلیل...!

برگرد و از سر شانه ات

نگاهم کن !

قرارمان یادت هست ؟

بیقراری هایمان چه ؟؟؟

قرارمان این نبود...

بیقراری هایمان هم...

بی تاب یک نگاه و یک تبسم گذرا ....!!

و سر انگشتی

که به من نشانی از راه دهد

راهم کج کوره راهیست

هرچه میروم به هرسو

بن بست کوچه ایست

بر که میگردم

راه پر پیچ و خم است

نمیرسم بتو

صدایم کن...

صدایم کن از خم کوچه ائی آشنا

به صدای آشنایت

نا آشناترین شده ام

و به نگاه غریبانه ات

غریبه ترین رهگذر ...!!

نيما هومن

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 7:7 بعد از ظهر
دلم گرفته .........

 

دلم بدجور گرفته احساس مي كنم هيچ كس به من نياز نداره . هميشه سعي كردم تواناييهام رو بالا ببرم اما گاهي احساس مي كنم خيلي تنها هستم . و نمي تونم با هيچ چيز اين تنهايي رو پر كنم دلم مي خواست خيلي مفيد بودم اونقدر مفيد كه همه به بودنم احتياج داشته باشند افتخار كنند نه اينكه بود  ونبودم براشون يكسان باشه اما چرا اين روزها اين حس بد رو دارم ديگه كارم برام لذت بخش نيست ديگه ديدن دوستانم خوشحالم نمي كنه. شايد فكر كنيد مسئله رو بزرگ مي كنم اما وقتي بعد از چند روز كه نميايي انتظار داري حالت رو بپرسند و حداقل بگند كجا بودي اما وقتي به سادگي بهت سلام مي كنند احساس مي كني حتي از نبودنت  هم خبر نداشتند يا دوستايي كه عاشقانه تو رو دوست داشتند يا حداقل ادعاشون اين بوده اما حالا نمي پرسند .............

خدايا چرا زمونه اينقدر بد شده آدما از هم دور افتادند خدايا خسته شدم خيلي خسته به من گنهكار يه ذره از آرامش خودت رو عطا كن به من قدرت بده ببخشم اونهااي رو كه نمي تونم ببخشم و دوست بذارم آنهايي را كه دوستم ندارند

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 6:18 بعد از ظهر