|

مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
بخدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، اي جلوه اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لرزد، مي رقصد اشك
آه، بگذار كه بگريزم من
از تو، اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم، خنده بلب، خونين دل
مي روم، از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل

ادامه مطلب |
نگارش توسط رهگذر در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 10:53 قبل از ظهر
|
دل وحشت زده در سینه من می لرزید
دست من ضربه به دیواره ی زندان كوبید
" آی همسایه ی زندانی من ضربه ی دست مرا پاسخ گوی !" ؛
ضربه ی دست مرا پاسخ نیست
تا به كی باید تنها، تنها وندر این زندان زیست
ضربه هرچند به دیوار فرو كوبیدم پاسخی نشنیدم
سالها رفت كه من كرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم *
راستی هان؟ ،چه صدایی آمد؟
ضربه ای كوفت به دیواره ی زندان دستی!؟
ضربه میكوبد همسایه ی زندانی من پاسخی میجوید
دیده را میبندم در دل از وحشت تنهایی او میخندم
حمید مصدق
ادامه مطلب |
نگارش توسط رهگذر در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 3:11 بعد از ظهر