| با من بخوان حديث دلتنگي را ........... |
|
هو المحبوب ساعت هفت شب شده و تازه از قم برگشتم . دلم گرفته بود طبق عادت هميشگي اومدم اينجا بازبنويسم . امروز انگار با جمع نبودم و دلم جداي از جمع بود . وقتي رفتم حرم حضرت معصومه (س )چند دقيقه اي بيشتر داخل نموندم و رفتم بيرون از حرم ايستادم و مثل هميشه به حرم زل زدم و فكر كردم ؟! خيلي وقت بود نتوسته بودم بيام اونجا بشينم فقط گفتم من تو اين جمع چه مي كنم من كجا و ............ بعد هم كه رفتيم جمكران............ هميشه كه مي رفتم جمكران از آرامش اونجا لذت مي بردم از حياط بزرگش انگار بايد يه گمشده رو پيدا مي كردم عزيز فاطمه دورت بگردم آقا دورت بگردم بيا تا دست خالي بر نگردم اما مبهوت موندم وقتي ديدم دارن شبستان مي سازند و اون آرامش نبود رفتم يه گوشه از صحن تكيه دادم به درخت و همينطور نگاه كردم به آدمهايي كه عريضه مي نوشتند و در چاه مي انداختند چرا وقتي امام زمان از احوال من آگاه است اون رو به قلم بيارم . احساس كردم نانوشته مي خواند چه نيازي به نوشتن است ؟! تمام طول راه موسيقي ملايمي تو گوشم زمزمه مي كرد بي توجه بودم به تمام كساني كه اطرافم بودند احساس مي كردم براي حرف زدن با دوستان فرصت زياد است اما اين لحظات كمتر به دست مي آيد تا ياد تو با من است ............................ اي دريغ از عمر رفته اي دريغ .....................
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوتم از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
درك كن چي مي گم ؟!
|


