تبليغاتX
با من بخوان حدیث عشق را ...
آسمان غرق سرور است اما دلم بهانه هاي واهي مي گيرد !

 

                                                                 

آسمان غرق سرور است دلم بهانه مي گيرد بهانه هاي واهي بهانه هایی كه دل را مي آزارد و روح را خراش مي دهد

بهانه اي كه غم را به گلوگاه مي كشاند و بغض ناشكيبا را به صبوري وا مي دارد! صبوري؟!

از پنجره سرك مي كشی خورشيد را در خواب مي يابي و ماه را بيدار و منتظر.

  ستاره  اي به تو چشمك مي زند دلشوره داري انگار خواب با چشمانت بيگانه است حرفهاي تلخ  را به

 ياد مي آوري حرفهايي كه دل آزارند عجبا  نزديكاني با بدترين مرهم ها ؟!

سحرگاه است گفته اند در سحرگاهان است که رابطه ها با معبود شكل مي گيرد.

 چقدر با شكوه است آنگاه كه بر سر سجاده نياز بايستي و در تاريكي شب  به او سلام كني و او

 سلامت را با بلندترين سكوتها بدهد و آنگاه تو خود را در آن سكوت  بيابي

هنوز وقت ميهماني فرا نرسيده تو منتظري كه آغاز گراولين سلام باشي

الحمدالله رب العالمين(سپاس خدايي را كه پروردگار جهانيان است)

سپاس خدايي را كه پروردگار جهانيان است

از خواندن اين جملات به فكر فرو مي روي از اينكه تك تك اين واژه ها را خاصان درگاهش بارها و بارها  در

مواقع دلتنگي و نيازشان بر زبان رانده اند و اينك باید من كم ترين مقدس ترين جملات را  به زبان بیاورم

اللهم اغفر الذنوب التي تحبس الدعا(خداوندا ببخش گناهاني را كه مانع استجابت دعاست (

خدايا تو خود مي داني كه چقدر امشب دلتنگم  نه دلتگ انسان هاي زميني. دلتنگ رحمت بي پايانت ؟

هر بار صدايت زدم پاسخم را به بلندترين سكوت دادي  اما بار گناهانم گوش جان را ناشنوا ساخته است

  و نمي شنوم آنچه را تو فرياد مي زني و نمي بينم راهي را كه تو بر من نمايان ساخته اي

به سخنان زينت عبادت كنندگانت در صحيفحه سجاديه  چشم مي دوزم و جملاتي را كه او بر تو در نيمه

هاي شب پس از نماز شبش خوانده تكرار مي كنم اما تكرار من كجا و روح سخنان او كجا ؟

الهي من لي غيرك ( خدايا من غير از توكسي را ندارم )

آسمان از آمدن مهدي موعود در شعف است . خدايا به زبان راندن نام مهدي موعودت بر زباني كه به گناه

 آلوده است چه سخت است . و دم از انتظار زدن بر دلي كه به گناه خو كرده است چه رياكارانه است

سر به سجده مي گذاري سبحان الله سبحان الله سبحان الله  خداي من چقدر دستانم از رحمت بي

منتهايت فاصله دارد !

با خود مي انديشم اگر جاي من اينجا نيست پس چرا به توفيق اجباري  نائل شده ام مگر نه آنكه لياقت

 مي خواهد من كجا و لياقت بهشت كوچكت كجا؟

بارها سخنان تلخ ديگران را از بودن در اينجا به جان دل خريده ام  خدايا از طعنه هاي تلخ ديگران بي زارم

از حرفهاي نسنجيده اشان كه از سر درونم آگاه نيستند اما  بي رحمانه به زبان مي آورند بيزارم  از اين

 همه مرهم زهراگين بيزارم از اينكه ناعادلانه متهم مي كنند از بي عدالتيهايشان در حق دوستانت بيزارم

ديروز كه سخنان يگانه دورانت را خواندم  آنگاه كه از جهالت اطرافيانش  سر به آسمان بر مي داشت و

سيلي به صورت مي زد و ياوري نداشت  بر خود لرزيدم حال اندكي در مي يابم اين سخن را" علي (ع)

 چقدر غريب است"

سخن بسيار است و زبان قاصر جملات را به پايان مي آورم اما حرف دل تا لحظه مرگ بر زبان دل جاريست  

خدايا مرا به بديهايم وامگذار تويي مهربانترين مهربانان

اللهم اغفر الذنوب التي تغير النعم ( خدايا ببخش گناهاني كه نعمتها را تغيير مي دهد )

 

  

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 3:5 بعد از ظهر

 

ميلاد نور مبارك

 کدام گوشه ی دنیا نهفته روی چو ماهت

اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت

 

چقدر ناز غزل را کشیده ام که سراید

تمام سوز دلم را ز دوردست نگاهت

 

به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم

یواشکی من و این چشم های مانده به راهت

 

هنوز می رسد از لا به لای این همه تقویم

صدای ندبه و زاری ز جمعه های پگاهت

 

چه قصه ها که شنیدم ز کودکی ز ظهورت

نیامدی و شدم خود چه قصه گوی پر اهت

 

چقدر هلهله دارد طنین سبز طلوعت

چقدر همهمه دارد گدای این همه جاهت

 

چگونه جان بسپارم به پای سرخ ظهورت

به وقت گفتن این شعر و یا رکاب سپاهت

 

شکسته بال عروجم ز تیرهای معاصی

خدا کند که نیفتم ز دیدگان سیاهت

 

تمام شهر و محل را سپرده ام که بگویند

به هر کجا که تو هستی خدا به پشت و پناهت

نجمه امامي

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 9:34 قبل از ظهر
کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو

 

 

برای آمدنت انتظار کافی نیست

دعا و اشک و دلی بیقرار کافی نیست

خودت دعا کن ای نازنین که برگردی


دعای اینهمه شب زنده دار کافی نیست

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 8:59 قبل از ظهر
شهید مدق

 

 

دیشب با دیدن مصاحبه ای که با فرشته مدق همسر شهید مدق انجام دادند حالم دگرگون شد قبلا کنابش رو خونده بودم برای همین تصمیم گرفتم یه قسمتهایی از داستان این کتاب رو اینجا بیارم به شما هم توصیه می کنم این کتاب رو بخونید.

شانزده ابان گاردی ها جلوی تظاهرات را گرفتند . ما فرار کردیم . چند نفر دنبالمان کردن . چادر و روسری را از سر من کشیدند و با باتوم می زدند به کمرم. یه لحظه موتورسواری که از انجا رد می شد،دستم را از ارنج گرفت و من را کشید روی موتورش . پاهایم می کشید روی زمین . کفشم داشت درمی امد . چند کوچه آن طرف تر نگه داشت . لباسم از اعلامیه باد کرده بود و یک طرفش از شلوارم زده بود بیرون . پرسید «اعلامیه داری؟»کلاه سرش بود.
صورتش را نمی دیدم . گفتم «آره»
گفت «عضو کدام گروهی؟»
گفتم«گروه چیه؟این ها اعلامیه ی امامند»
کلاهش را بالا زد.
- تو اعلامیه ی امام پخش می کنی؟
به م بر خورد. مگر من چه م بود ؟ چرا نمی توانستم این کار را بکنم؟
گفت:«وقتی حرفهای امام روی خودت اثر نداشته، چرا این کار را می کنی؟این وضع است آمده ای تظاهرات؟»و رویش را برگرداند .
من به خودم نگاه کردم . چیزی سرم نبود . خب،آن موقع که عیب نبود،تازه عرف بود.
لباس هایم هم نامرتب بود. دستش را دراز کرد و اعلامیه ها را خواست . به ش ندادم . گاز موتور را گرفت و گفت«الآن می برم تحویلت می دهم !»
از ترس،اعلامیه ها را دادم دستش . یکیش را داد به خودم . گفت «برو بخون،هر وقت فهمیدی توی اینها چی نوشه ، بیا دنبال این کارها »
نتوانستم ساکت بمانم تا او هرچه دلش می خواهد بگوید . گفتم «شما که پیرو خط امامید، امام به شما نگفته زود قضاوت نکنید؟اول ببینید موضوع چیه، بعد این حرف ها را بزنید . من ، هم چادر داشتم هم روسری.آن ها از سرم کشیدند»
گفت«راست می گویی؟»
گفتم «دروغم چیه؟ اصلا شما کی هستید که من به شما دروغ بگویم ؟»
اعلامیه ها را داد دستم و گفت بمانم تا برگردد، ولی دنبالش رفتم ببینم کجا می رود و چه کار می خواهد بکند. با دو سه تا موتورسوار دیگر رفت همان جا که من درگیر شده بودم. حساب دو سه تا از مامورها را رسیدند و شیشه ماشینشان را خرد کردند. بعد او چادر و روسریم را که همان گوشه افتاده بود، برداشت و برگشت .
نمی خواستم بداند دنبالش آمده ام . دویدم بروم همان جایی که قرار بود منتظر بمانم ، اما زودتر رسید . چادر و روسری را داد و گفت «باید می فهمیدند چادر زن مسلمان را نباید از سرش بکشند.»
اعلامیه ها را گرفت و گفت «این راهی که می ایی ، خطرناک است. مواظب خودت باش . خانم کوچولو ....»و رفت.
«خانم کوچولو !»بعد از آن همه رجزخوانی ، تازه به او گفته بود «خانم کوچولو».به دختر نازپروده ای که کسی بهش نمی گفت بالای چشمت ابرو است. چادرش را تکاند و گره روسریش را محکم کرد. نمی دانست چرا،ولی از او خوشش امده بود . در خانه کسی به او نمی گفت چه طور بپوشد،با چه کسی راه برود ، چه بخواند و چه ببیند ، اما او به خاطر حجاب مؤاخذه اش کرده بود ،حرفهایش تند بود . اما به دلش نشسته بود .

گوشه ذهنم مانده بود که او کی بود. منوچهر بود ‍‍؛پسر همسایمان ، اما هیچ وقت ندیده بودمش . رفت وآمد خانوادگی داشتیم ، اسمش را شنیده بودم، ولی ندیده بودمش . یک بار دیگر هم دیدمش . بیست و یک بهمن از دانشکده پلیس اسلحه برداشتیم . من سه چهار تا ژ- سه انداختم روی دوشم و یک قطار فشنگ دور گردنم . خیابان ها سنگربندی بود . از پشت بام ها می پریدیم . ده دوازده تا پشت بام را رد کردیم . دم کلانتری شش خیابان گرگان،آمدیم توی خیابان. آنجا هم سنگر زده بودند. هر چه آورده بودیم دادیم . منوچهر انحا بود . صورتش را با چفیه بسته بود . فقط چشم هاش پیدا بود . گفت :«باز هم که تویی؟»
فشنگ ها را از دستم گرفت . خندید و گفت«اینها چیه ؟با دست پرتشان می کنند؟»
فشنگ دوشکا با خودم آورده بودم . فکر می کردم چون بزرگ اند ، خیلی به درد می خورند.
گفتم «اگر به درد شما نمی خورد، می برمشان جای دیگر .»
گفت«نه ،نه . دستتان درد نکند. فقط زود از اینجا بروید .»
نمی توانست به ان دو بار دیدن او بی اعتنا باشد . دلش می خواست بداند او که ان روز مثل پر کاه بلندش کرد و نجاتش داد و هر دو بار آن همه متلک بارش کرد، کیست. حتی اسمش را هم نمی دانست . چرا فکرش را مشغول کرده بود؟شاید فقط از روی کنجکاوی.... خودش را متقاعد کرد که دیگر نمی بیندش . بهتر است فراموشش کند، ولی او وقت و بی وقت می آمد به خاطرش...

بیست و دو سال بعد ....
از در که وارد شد ، منو چهر را دید. چشم هاش را بست. گفت «تو را همه جوره دیده م . همه را طاقت داشتم ، چون عاشق روحت بودم، ولی دیگر نمی توانم این جسم را بیینم .»

صورت به صورتش گذاشت و گریه کرد . سر تا پاش را بوسید ... با گوشه روسری صورت منوچهر را پاک کرد و آمد بیرون.
دلش بوی خاک می خواست . دراز کشید توی پیاده رو و صورتش را گذاشت لب باغچه ی کنار جوی آب . علی زیر بغلش را گرفت ، بلندش کرد و رفتند خانه. تنها برمی گشت (بدون منوچهر) چقدر راه طولانی بود. احساس می کرد منوچهر خانه منتظر است . اما نبود... هدی آمد بیرون. گفت«بابا رفت ؟» و سه تایی هم را بغل گرفتند و گریه کردند

 

كتاب «منوچهر مدق به روایت همسر شهید» به عنوان نخستين اثر مجموعه‌اي با نام "اینک شوکران" به قلم مریم برادران، توسط انتشارات روايت فتح به چاپ ششم رسيد.

این کتاب شامل شرح زندگی شهید منوچهر مدق از زمان اولین آشنایی او با فرشته ملكي (مدق) تا زمان شهادت است.

 

نوشته‌های كتاب «منوچهر مدق به روایت همسر شهید» حکایت از رابطه بسیار عمیق بین منوچهر و همسرش فرشته دارد.

 

اولین آشنایی منوچهر با همسرش هنگامی است که همسرش در تظاهرات توسط گارد رژیم پهلوي مورد حمله قرار می‌گیرد و او در این زمان همسر آینده خود را از دست آنها نجات داده و این ابتدای آشنایی آن دو است.

 

هنگام ازدواج منوچهر مدق با همسرش مقارن است با شروع جنگ تحمیلی، که علی رغم علاقه شدید آنها به يكديگر، منوچهر عازم جبهه‌های نبرد می‌شود و تنها درخواست همسرش از او این است که برایش فراوان نامه بنویسد. ولی با گذشت مدتی از این جدایی، همسرش بی‌تابی می‌کند و سرانجام عازم دزفول می‌شود تا در آنجا بیشتر منوچهر را ببیند.

 

یکی از دغدغه‌های شهید مدق علاقه بسیار او به همسر و فرزندانش بود و خطاب به همسرش می‌گفت: تنها علاقه و دلبستگی من به این دنیا، شما هستید.

 

پس از پذیرش قطعنامه و خاتمه جنگ تحمیلی، منوچهر برای کسب درجه و رتبه نظامی هیچ یک از مدارک جانبازی و سابقه جبهه خود را ارائه نکرد و زندگی او از بابت معیشت به سختی می‌گذشت.

 

با گذشت چندین سال بدن او که مملو از ترکش‌ها و جراحات زمان جنگ بود، ناراحتی‌های فراوانی برای او به وجود آورد و پس از تحمل سختی‌های فراوان، سرانجام در سال 1379 به شهادت رسید.

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 1:48 بعد از ظهر
هميشه تنهايي تنهای تنها

 

 

 

روزي مي آيد كه مي انديشي و در ميابي هميشه تنهايي تنها

 

تنها به دنيا آمدي تنها زندگي مي كني تنها هم از دنيا مي روي – اين دنيا همانند يك جاده است كه آن را با وسيله اي طي مي كني – هراز گاهي همسفري در كنارت قرار مي گيرد – چند صباحي با هم هستيد سپس او مكانش را تغيير مي دهد و از كنارت دور مي شود و يا اين كه از آن وسيله نقليه پياده مي شود.

 

زندگي هميشه اين گونه است – همسفراني وجود دارند كه با نام هاي متفاوت مي آيند .

 

گاه مي روند گاه مي مانند- اما در هر صورت هرگز شريك تنهايت نمي شوند. نام هاي مانند مادر پدر برادر خواهر دوست اشنا فاميل همسايه و حتي همسر . همسفر آخر شايد كه مدت زمان بيشتري در كنارت باشد اما....................

 

در اين ميان و براي تنهايي مان هيچ كس مقصر نيست , مطلقا هيچ كس. اين يك تقدير است , تقديري كه با ما زاده شده و تا زمان مرگ ما نيز رقم مي خورد.

 

 

تنهايي هيچ چاره اي ندارد هيچ چاره اي – اشتباه محض است كه فكر كنيد روزي كسي مي تواند شريك تنهايي شما شود – در بهترين حالت او مي تواند هم صحبت خوبي براي شما در مورد تمام آن چه شما نمي خواهيد باشد . هيچ كس نيست كه هم صحبت شما در آن چه شما مي خواهيد باشد . هيچ كس نيست كه حتي به قدر لحظه اي براي شما زندگي كند .

 

 

و اين تنهايي مفرت تو را به دو راه مي كشاند – نيستي و عدم و يا يافتن و كشف

 

خوشا به حال آنان كه قادرند بيابند و تنها نباشند اما واي برروزگار كساني كه راه يافتن را ندانند . آن گاه قدم به سوي عدم بر مي دارند . قدم به سوي نيستي. و مرگ را بر تمام لحظات زندگي ترجيح مي دهند .

 

چگونه است كه او آري او به برخي را ه را نشان مي دهد و برخي را به حال خود رها مي كند تا به سوي عدم بروند . راستی چرا ؟

 

اشكال از خود ما است كه او اين گونه مي خواهد و يا نكته اي ديگري است كه نمي دانيم . اما هرچه هست انتظاري زجر آور دارد كه تحمل اين دنيا را بسيار مشكل مي كند .

 

من و تنهايم سالهاست كه با هم هستيم – دو مونس دويار دو همدم دو رفيق – شايد رفاقت هيچ دو رفيقي مانند من وتنهايم نباشد. واگر زنده باشم سالهاي زيادي ديگر را در كنار هم خواهيم بود اما با وجود گذشت اين سالها هنوز نتوانسته ام به وجودش عادت كنم . به دنبال روشي هستم تا بتوانم سالهاي مانده را با وجود تنهايم عادت كنم .

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 9:2 قبل از ظهر