














آسمان صاف و آفتابی بود چهره پسرک در زیر نور آفتاب سوخته بود. به جاده نگاه می کرد جاده ای سیاه و بی انتها ......ماشین ها در مقابل چشماانش دنیای رنگ و وارنگی را به نمایش می گذاشتند آرام در کنار جاده راه می رفت و با صدای بچه گانه ای فریاد می زد
فالی 1500 . خانم گردو می خواهید ؟
آفتاب صورتش را سوزانده بود و شیشه گردو در دستانش تکان می خورد و آب را به روی جاده تشنه می پاشاند
روی چهار پایه نشست و به ماشین ها خیره شد ماشینهای گران قیمتی که آدمهایی عجیب را در خود جای داده بودند آدمهایی که پشت عینک های آفتابی مخفی شده بودند و صورتکهای نقاشی شده دخترانی که بی توجه به او در حال خندیدن بودند
به ماشینها خیره شد اما نگاهش مات بود مقابل را نمی دید در افکار خود غوطه ور بود چهره معصوم و لاغر خواهرش در مقابل چشمانش قرار گرفت و شادی کودکانه اش . چهره مادرش که حالا پیر و تکیده شده بود و مریضی او را از پای در آورده بود و چهره پدرش را که حالا دیگر در بینشان نبود
ترافیک در جاده شدید بود و ماشینها آهسته حرکت می کردند . خود را برای لحظه ای در آن ماشین تصور کرد و خواهرش را در کنار خود با لباسهای زیبا
خشم چهرهاش را پوشاند و بغض راه گلویش را بست به خود نهیب زد و سعی کرد گریه نکند ...
همانطور که در کنار جاده قدم می زد آنطرف جاده ماشینی مدل بالا توقف کرد
چند دختر در ماشین با قیافه های رنگیشان در حال خندیدن بودند پسرک بی اعتنا رد شد و به راه خود ادامه داد
صدایی از پشت سر او را صدا کرد آهای پسر با توام یه لحظه بیا . پسرک خوشحال به آن طرف جاده دوید
خوشحال از اینکه مشتری خوبی ÷یدا کرده بود و
پولها را در مشتش فشرد وبه سمت چهارپایه دوید دوباره چهره پدرش جلوی چشمانش قرار گرفت
ماشینی با صدایی وحشتناک به پسرک برخورد کرد همه به طرف پسرک دویدند شیشه گردو بر روی زمین افتاده بود و آب درون شیشه همراه با خونی غلیظ جاده سیاه را سیراب می کرد .آفتاب غروب کرده بود لبخند بر روی لبان پسرک نقش بسته بود و پسرک خود را در کنار خانواده اش با ماشینی زیبا می دید ماشینی که حالا در جاده سیاه به سمت نور در حرکت بود














