


میان حسرت و دیدار ... میان لحظه های تار
منم آن ماهی دریا ... و دنیا مرغ ماهیخوار
منم دل کنده از بودن... دمی ازغم نیآسودن
کنارم سایه های دوست...ولی در بی کسی بودن




ساعت یک بامداده و امشب هم یه شب معمولی اگه می نویسم نه اتفاق خاصی افتاده فقط از روزمرگی
می نویسم . واقعا کار جوهر آدمی است چون امروز واقعا از این همه بیکاری خسته شدم.
شب سکوت خوب و عمیقی داره . و من سکوت این جور شبها رو دوست دارم.دوست داشتم امروز از
خونه برم بیرون و توی هوای آزاد قدم بزنم اما خوابم برد و الان هم دیروقته و زمان رفتن نیست !
امروز تلویزیون همش از امام خمینی میگفت از سیره عملی ایشون از جوانی امام از خاطرات دیگران باامام و ........ همه حرفها نشان از روح بلند امام داشت از کسی که خواست و توانست ؟
گاهی فکر می کنم بااین همه الگو خوب برای زندگی چرا این همه بی هدفم ؟!
و شاید هدف دارم اما لنگان لنگان به سوی اون قدم برمی دارم این روزها بیشتر خودم رو سرگرم درس و کارم کردم و کمتر یادم می افته که دارم زندگی می کنم و مسئولیتهای دیگری هم دارم !
وای که چقدر توی شهرها روح اسیر می شه و جسم مشغول






دلم فریاد می خواهدولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هرشب





