
امشب نام تو شده تمام هستي من
فرياد ميزنم و تو را صدامي كنم تو را كه مقدسترين معناي هستي مني
براي لحظه اي چشمانم را مي بندم و دنياي كوچكم را بدون تو تصور ميكنم
عذاب است عذاب؟
نگاهم به نگاه سبزت گره مي خورد غمي به وسعت عالم را درچشمانت مييابم مي خواهم دوباره نورشادي را در چشمانت بيابم اما ..........
عزيزخوبم چرابا اين همه شادي ها اشك و درد در خانه چشمانت مهمان است
تو مي داني كه گريه تو وجودم را ميلرزاند پس چرا بايد در بيداري و خوابم چشمان اشك آلود تو را ببينم
گاه در خيال خود دست به روي سرت مي كشم تا آن مهمان ناخوانده را كه در سرت ريشه دوانيده لمس كنم گاه ديوانه مي شوم و مي خواهم التماسش كنم انگار كه حرف مرا ميفهمد!
ميهمان ناخوانده با توام ! جاي تو آنجا نيست انجا جاي عشق من است !عشق بابا! عشق كساني كه دوستشان دارد! تو بيگانه اي چرا به زور وارد اين خانه شده اي
اي كاش مي فهميدي و اين چنين بي رحمانه ريشه نمي دوانيدي!
دوباره كابوس ها به سراغ ميآيند و تورا از من مي گيرند دوباره دستهاي تو سرد ميشوند و و جود من ملتهب
نگاهم به دستانت ميافتد و لرزشي كه آنها رادربرگرفته دور مي شوم تا اشك مرا نبيني
قصه زندگي تو قصه عشقيست كه تمام مادران اين سرزمين دارند و من هنوزهمان كودكي هستم كه محتاج شنيدن آن قصه است
بي حضور تو خانه سرد است سرد است