تبليغاتX
با من بخوان حدیث عشق را ...
بعونک یا لطیف

 

 

به نام او که تنها تکیه گاه من است

محبوبم، همیشه موقع سلام واژه كم می آورم و فقط به همان سلام كردن خالی اكتفا می كنم، از خودت، از تو لطیفترین برای شروع كمك می گیرم "بعونك یا لطیف".

محبوبم، می خواهم مثل اجدادم اسم تو را همه جا حك كنم؛ روی ماسه ها، روی پوست آهوها، روی تك تك صخره ها، روی تنه درختها، در اعماق غارها،...

محبوبم، ردپای تو روی ماسه ها تعقیبم كردند تا كنار امواج بلندی رسیدیم كه اوازش با موجهای دل من هماهنگ بود.

محبوبم، برای رسیدن به توچیزهایی كم دارم، آی! دل شكسته، جگر سوخته، انتظار بی پایان، نامه وسلام بی جواب، سر نترس و بی پروا، پای خسته، دست ناامید، فرصت از دست رفته، آی! شب های بی خوابی، چشم سفید شده به در، درد غیر قابل تحمل و عظیم، روح بی قرار، ارزوی فراموش شده می خریم!

محبوبم، دیگر از سایه ها وحشت نمی كنم، می دانم هر چه سیاهتر باشند، علامت نزدیكتر شدن تو به من است.

 

محبوبم، پارچه سبزی كه در سجاده ام گذاشته بودی، بزرگ شد، بزرگ و بزرگتر كه همه دشت زیر پایم را پوشاند.

دیروز قطره های باران به پنجره ام می كوبیدند:" آی بیا   تا تو را خیس خاطراتی كنیم كه آن شب با او داشتی!"

 

محبوبم، می دانی(خوب معلوم است كه می دانی، تو ندانی پس كه بداند!) دانه های تسبیحم كه نمی دانم كی پاره شد، ردیف ستاره شده در اسمان، هر شب به انها نگاه می كنم كه همراه ذكر گفتم سوسو می كنند. محبوبم دلم برایت تنگ شده، دیگر نمی توام هیچ چیز دیگری را به آن راه بدهم، پیشكش! هرچند از كم ظرفیتیش شرمنده ام! محبوبم،چشمهایم را می بندم یاد بگیرم تو را با بقیه حواسم نیزحس كنم با پوستم، گوشم، بینیم، این چشمها بدجور تنبلشان كرده اند!

 

تیك تاك، تیك تاك، ... این صدای عقربه های ساعت است كه نمی دانم الف تاكش یای تیكش را دنبال می كند یا برعكس! ولی هر چه هست به سرعت برق و باد می رود تا "اجل مسمی" تا لحظه دیدار، لحظه آخر، لحظه ای كه وعده اش را دادی.

نویسنده نامعلوم

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 5:4 بعد از ظهر