تبليغاتX
با من بخوان حدیث عشق را ...
منظومه " باران دل " (2)

 

آنگاه كه پيوستند ، جان من و تو در هم
آفاق دلت گشتم ، الهام دلم گشتي


گفتي كه برفت از دست ، آرام و قرار دل
آنگه كه شراب هجر ، در جام دلم گشتي

 

گفتم به نهان با تو ، از هجر چه مي گويي ؟
اينك كه تو آغاز و  فرجام دلم گشتي !!


گه گاه در انديشه ، رخسار تو مي ديدم
فرياد كه رخسار  مادام دلم گشتي

 

پايان رهي بوديم ، زين راز شديم آغاز
بر بال دلم بنشين ، پرواز دلم گشتي


اين راز مگو زنهار ، با بي خبران اغيار
گنجينه به دل بسپار ، همراز دلم گشتي


استاد بدم چندي ، در مكتب من بودي
اين رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتي


اكنون كه بشد اين سان ، آباده ما ويران
در كوي پريشاني ، ميعاد دلم گشتي

 

از مهر چه مي خواهي ، اي تشنه اين چشمه
انكار همي بودم ، اقرار دلم گشتي

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت 11:34 بعد از ظهر
13 خط برای زندگی گابریل گارسیا مارکز

 

1 .  

دوستت دارم ، نه بخاطر شخصیت تو ، بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم .

2 . هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود .

3 . اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش

 

 دوست ندارد.

4 . دوست واقعی کسی است که دست تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .

5 . بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .

6 . هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتی ناراحتی چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود .

7 . تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی .

8 . هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

9 . شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این

 

ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گذار باشی .

10 . به چیزی که گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن .

11 . همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و مواظب باش

 

 به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی .

12 . خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را

 

بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .

13 . زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 1:49 بعد از ظهر
می روم اما دلم جا مانده است ؟!

 

 

صدای قطار سکوت شب را می شکست و من در تاریکی کوپه در این فکر بودم

که تو مرا به سوی چه دعوت می کنی ؟! خواب  از چشمانم فراری است  ولی افکارم به هر سو کشیده می شود

چشمانم را می بندم   تاریکی مطلق همه جا را احاطه کرده است

 بعضی افکارآزر دهنده اند! و بعضی افکار خوشایند؟! حال که خواب نیز از من فراری شده است فرصت خوبیست برای اندیشیدن و یا به قول یک دوست به خود رسیدن!

اما فاصله میان من و خود ؟! نیز بیداد می کند چگونه می توانم یک شبه این همه فاصله ها را بردارم چگونه ؟

با خود فکر می کنم بوده اند کسانی که یک شبه ره صد ساله رفته اند ؟ اما خودم را خیلی ناتوان تر از آنها می بینم ؟ دلیلش را می دانم اما جرات و توانش را برای رها شدن در خود نمی یابم  ؟ دلیلش بندهای رنگارنگی است که مرا اسیر کرده است دلیلش هر چه هست در وجود خود من است ؟!

با خودم عهد کرده بودم این بار چیزی ازتو برای خود نخواهم جز ................

چشمانم را باز می کنم  از پنجره نور کمی به داخل می تابد

با یک قلم فرضی سعی می کنم در دل شب چهره های  کسانی را که به گونه ای  درزندگیم ردپایی از خود به جا گذاشتند ه اند را ترسیم کنم چهره کسانی را که باید در حقشان دعا کنم !!!!!!!!!

همیشه اولین چهره ای  که در مقابل چشمانم جان می گیرد چهره بی ریای مادرم است

سعی می کنم همه جزییات را بخاطر بیاورم  اول از همه چشمانش را می کشم و نگاهش را

 رنگ سبز بهترین رنگی است که می تواند نگاه مادرم را به تصویر بکشد و بعد لبخندش را در ذهنم تجسم می کنم و همراه لبخندش به گرمی لبخند می زنم !

و بعد چهره پدرم و نگاه نگرانش را به یاد می آورم   نگاهش را دنبال می کنم

نگاه مضطربش را که حالا در لبخند مادرم محو شده است ؟

راز آن لبخند و آن نگاه مضطرب  را می توانم درک کنم اما نمی توانم تحمل کنم نمی توانم ؟!

در تاریکی کوپه صدای خنده خانواده ام را می شنوم احساس می کنم با تمام غصه هایشان خوشبختند

و من هم با هر لبخندشان با تمام وجود می خندم

قلم را برمی دارم و نگاه تو را می کشم رنگ نگاه تو از جنس معصومیت است و من هنوز نتوانسته ام رنگی را برای نگاه تو بیابم  و شاید هم  نتوانم هرگز برای آن رنگی را بیابم ؟!

به مزگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم                  بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

قطار برای دقایقی  از حرکت باز می ایستد و باز دوباره به حرکت خود ادامه می دهد و من هم دوباره به ترسیم چهرهای خیالی خود ادامه می دهم

بعضی چهره ها را می توان واضح کشید حتی رنگ نگاهشان را!!

 اما چهره ها یی را می یابی که  در لحظه اول  کشیدنی نیستند حس کردنی هستند آنها را اول باید  حس کرد و بعد کشید و کشیدن چهره دوست ..........

شاید نتوان سکوتش را کشید یا حتی رنگ نگاهش را و یا رنگ حرفهایش را و از هم مهمتر رنگ دلتنگیش را آخر بعضی چیزها فریاد زدنی نیست؟!

  نیازی به کشیدن نیست اما اگر می توانستم بکشم شاید آبی را انتخاب می کردم شاید آبی تفسیر دل دریایی دوست باشد

 

کم کم خواب به چشمانم پا می گذارد و هوشیاری رخت بر می بند و به خوابی شیرین فرو میروم شاید تمام نقاشیهایم رااین بار در خواب ببینم و دستانم را به سویشان دراز کنم  و فریاد بزنم که این منم که محتاج دعایتان هستم و خواهم بود نه شما ؟!

 

صدای تردد مسافران در راهرو قطار هوشیاری را بار دیگر به من باز میگرداند و این بار چشمانم هجوم نور را تاب نمیاورد به مقصد نزدیک شده ام  اما تا رسیدن فاصله بسیار است ؟!

در خیابانهای شهر سرگردانم  انگار هر راهی را که می روم به سوی تو می رسد باور کن هنوز آماده دیدار نیستم از دور سلام می کنم و سریع از راهی که رفته ام باز می گردم به داخل اتاق که می رسم

هنوز حیرانم و درمانده  ؟!

چگونه و با چه رویی می توانم با تو سخن بگویم!  شب فرا رسیده و لحظه دیدارمان نزدیک شده است

نمی دانم در میان این همه دل مشتاق دل مشتاق ولی ترسان مرا می بینی ؟ قبل از رفتن به داخل حرم

 می روم ودر وسط یکی از صحنهایت می نشینم و این بار به گنبدت زل می زنم  زانویم را در بغل می گیرم و با تو نجوا می کنم مولای من سلام ......................................................

و باز دوباره  این بیت شعر را با خود ده ها بار نجوا می کنم

عزیز فاطمه دورت بگردم آقا دورت بگردم بیا تا دست خالی برنگردم

این قدراین شعر را تکرار می کنم که بغض در گلو مانده ام  فرصت رهایی می یابد چادر را بر روی صورتم می کشم و با صدای بلند گریه می کنم ...................

حالا احساس می کنم آماده دیدار هستم ؟! چشمان وضو گرفته با اشک چشم را به ضریحت می دوزم  و دستان دلم را عاشقانه به سویت دراز می کنم  به آسمان ضریحت چشم می دوزم و صدایت می کنم یا امام رئوف به حق فرزندت  گوشه چشمی به ما کن؟!

  دور از ادب می دانم که زائرانت را بیازارم تا دستانم را به ضریحت برسانم

گوشۀ خالی را به زحمت می یابم و از دور به ضریحت و به صدها دست مشتاقی که به سویت دراز شده است

نگاه می کنم ؟! فقط نگاه می کنم و می دانم  تو بهتر از هر کسی  حرف نگاهم را می خوانی؟!

 وقتی از نگاه می توان به دنیای ناگفتنیها دست یافت چه نیازی به آوردن جمله است؟

.

.

.

.

امروز روز آخر دیدارمان است  و با زهم من در همان صحن نشسته ام پسر بچه ه ای با صدای حزین می خواند الوداع الوداع الوداع

اما من نمی خواهم این گونه با تو وداع کنم  هنوز جوابی نگرفته ام ؟!  

به داخل حرم که می روم بازهم همان سیل مشتاق را می بینم و باز هم  دستان هزاران مشتاق ؟!

پس کی می توانم ضریحت را در آغوش بگیرم ؟! دوباره  در گوشه ای می ایستم و دستم را بر قلبم می گذارم

و چشمان منتظرم را به تو می دوزم  با صدایی نه چندان بلند می گویم

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

سعی می کنم با هر سلامی که می دهم تک تک کسانی را که آن شب در کوپه قطار نقاشیهایشان را ترسیم کرم به یاد بیاورم

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

ده ها بار این جمله را تکرار می کنم  هر سلامی که می دهم احساس  می کنم تو جواب آن را به زیباترین حالت خواهی داد گواه آن هم اشک چشمانم است که بی اختیار فرو می ریزد !

.

برای آخرین بار به ضریحت حیره می شوم  و تنها دعا را در حق خود می کنم  ای عزیز فاطمه این دیدار آخرین دیدارمان نباشد

.

قطار آماد حرکت است و این بار به اندازه سر سوزنی خود را نزدیکتر به مقصد می یابم ؟! اما تا قصد راه بی نهایت است

به امید دیدار امام خوبم  می روم اما دلم جا مانده است ؟!

 

 

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 1:6 بعد از ظهر
فاصله

 

فاصله یه حرف ساده اس

 

بین دیدن و ندیدن

 

بگو صرفه با کدومه؟

 

شنیدن یا نشنیدن

**************** 

 

هیچ چیز مرا از هجوم خالی  اطراف

 

نمی رهاند

 

وفکر میکنم

 

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

 

شنیده خواهد شد

 

نه، وصل ممکن نیست

 

همیشه فاصله ای هست

 

دچار باید بود

 

 

و عشق

 

صدای فاصله هاست

 

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

 

وعشق ، تنها عشق

 

مرا به وسعت اندوه زندگی هابرد

 

خوشا بحال گیاهان که عاشق نورند

 

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

 

هوای حرف تو آدم را

 

عبور میدهد از کوچه باغهای خیال

 

دلم عجیب گرفته است

 

خیال خواب ندارم

 

سهراب

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 3:47 بعد از ظهر
منظومه " باران دل " (1)

 


باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان

چون چشمه جوشان ، صحراي دلم گشتي


آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست

موسيقي جانبخش ، روياي دلم گشتي


از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت

چون قصر بلورين ، دنياي دلم گشتی


مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشتم

در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي

 

 از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد

انفاس مسيحائي ، ايمان دلم گشتي

 

 

*******************


اسرار دل و جان چون شعر ، از نگهت ريزد

شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي


از نرمي و حسن و لطف ، چون شاخ گلي بودي

تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي


اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي

اينك كه تو  ؛ تك تاز ميدان دلم گشتي


رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد

مي بار بر اين تشنه ، باران دلم گشتي


زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من

آغاز دلم بودي ؛ پايان دلم گشتي

 

............

 

.....

 

...

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 10:9 بعد از ظهر
دل نوشته ها ی دوستداران گل نرگس

 

 

 

دل نوشته های دوستداران گل نرگس برگرفته از سایت

http://www.emammahdi.com

 

الا که راز خدایی خدا کند که بیایی

تو نور غیب نمایی خدا کند که بیایی

دمی که بر تو براید خدا کند که نباشد

الا که هستی مایی خدا کند که بیایی

به هر دعا که توانم تو را همیشه بخوانم

الا که روح دعایی خدا کند که بیایی

 

..............................................

 

همه چيز را زير پا گذاشتم

ديگر مثل قديمها نيست

من روزهاي با تو بودن را از ياد بردم

وعده اي كه منتظرش بودم تمام شد

از امروز مي خواهم كس ديگر باشم اگر تو دستم را بگيري شايد بتوانم..

خيلي وقت است شعري برايت نخوانده ام

اما هر روز نامت رونق قلب ناتوانم است...

دلم تنگ است اما بر زبان نمي اورم

من لايق چشمان تو نيستم

اي كاش براي تو باران شوم

و در هوايت كبوتري كه تا بي منتها تو را درك كند

براي امدنت دعا مي كنم

و مي خواهم به كبوتران بياموزم و پرواز را نشان دهم مي خواهم همه بدانند كه راه آسمان كجاست

همه بدانند كه آسمان آبي تري نيز هست كه بتوان هواي ناب آزادي را درك كرد...

به من مي گويند عمر تو قد نمي دهد!

اما من مي خواهم باشم و چشمان زيبايت را درك كنم

مي خواهم در باران مهرباني آن روزهاي زيبا خيس شوم

تعجيل كن جهان در انتظار توست و نمي داند..كه منتظر چيست..؟

ادركني و لا تهلكني

 

........................................................

دل داده بر داد!

وای از شب تارم! وای از شب تارم!!!

آقا جون!!! گریه امونم نمیده!!! بغض گلومو له کرده!!! اشک روی صورتمه!!! الان نصف شبه!!! دلم داره میترکه!!! خیلی بدبختم!!!

عزیز دلم!!! خیلی بیچاره ام!!!

آقا!!! دلم گرفته!!!

به خدا شرمنده ام!!! جلای دل من باش!!!

دوست دارم وسط گریه هام بمیرم!!!

تو رو به عزتت قسم منتظرم نذار!!!

خودت که میدونی من خراب یکی از اون لحظه هام!!!

آقا دلم بد جور هواتو کرده!!!

آقا بدجور پشیمونم!!! به خدا میخوام دلمو بزنم به دریات!!!

دستمو بگیر!!!

مرحم گلوم باش!!!

چی دارم میگم؟؟؟

میدونم داری میخونی!!!

السلام علیک یا اباصالح (عج)

السلام علیک یا اباعبدالله (ع)

السلام علیکم یا اهل البیت!!!

..................

یا امام زمان

سلام علیک

آقا اگر گناهم آنقدر زیاد شده باشد که صدایم را نشنوی قطعا این سطور را که می نگارم از بین نخواهد رفت

آقا جان پس جواب نامه ام چه شد که پدارن بزرگوارتان فرمودند جواب نامه همچون سلام واجب است

به حق مادرت مولا چشم به راهم نگذار

..............................

 

ياد باد انكه به ما هم نظري مي كردي....

پيش چشم ما هم گذري مي كردي..

ياد باد امكه تو با نرگش چشمت گاهي..خاك زير قدمت را نظري مي كردي.....

 

...................................

ديونه ي تو

گر حجاب ظهورت حضور پست من است .....دعا کن که بمیرم....چرا نمی ایی؟

« دلم شده هوایی ... یابن الحسن کجایی ؟؟؟

.................................

 

سلام اقا جون روم نميشه بگم فقط يه روز جمعه از ته دل منتظرت بودم چشمم به راه بود روم نميشه بگم خيلي گناهكارم روم نميشه بگم يه نظري بهم بنداز ولي خيلي دوست دارم منتظرتم يه مدتي ازت دور شدم ولي دوباره برگشتم كمكم كن ميخوام در ركابت باشم ميخوام اوني باشم كه دوسم داشته باشي كه روزاي جمعه ازم نرنجي خيلي رنجوندمت اقا جون يه نظري به من بدبخت بكني چي ميشه؟

 

من هنوز منتظرم

چقدر برای ظهورت دعا کردم

تمام شب

در وسعت تپش های قلبم خدا خدا کردم

تو فقط تو،خوب میدانی

چه قدر تو را صدا کردم

در هجوم دستان دنیا

تمام آدینه ها منتظر ماندند

و اشکهای من چشمک زنان ستاره شدند

تا به تو بگویند

من هنوز منتظرم

 

..............................

 

وقتي كه الغوث الغوث دعاي عظم البلاء رو ميشنوم..

وقتي كه علي علي زيارت امين الله رو ميشنوم..

وقتي كه صداي ربنا به گوشم ميخوره ..

دلم ميلرزه

ميگم آقا جان وقتي كه دلم اينطوري با شنيدن اين كلمات ميلرزه ... آخه چطور طاقت بياريم روي زيباي تو را ببينيم... آخه به دلمه كه همين روزا ميايي و به همه نشون ميدي ، اين همه فرياد عجل فرجهم ما بيخود نبود.. وقتي كه بهمون حرف ميزنن ، من بخودم ميگم .........

دل من بدون كه آقايي داريم ، صاحبي داريم كه همين روزا مياد .......

آقا جان ، فداي قدمات ، ............فقط بيا

 

.................................

به نام ظاهر كننده ي نهان ها

تو را غایب نامیده اند، چون «ظاهر» نیستی، نه اینکه «حاضر» نباشی. «غیبت» به معنای «حاضر نبودن» تهمت ناروائی است که به تو زده اند و آنان که بر این پندارند، فرق میان «ظهور» و «حضور» را نمی دانند، آمدنت که در انتظار آنیم به معنای «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را می خوانند، ظهورت را از خدا می طلبند نه حضورت را.

وقتی ظاهر می شوی، همه انگشت حیرت به دندان می گزند با تعجب می گویند که تو را پیش از این هم دیده اند. و راست می گویند، چرا که تو در میان مائی، زیرا امام مائی.

جمعه که از راه می رسد، صاحبدلان «دل» از دست می دهند و قرار از کف می نهند و قافله دل های بیقرار روی به قبله می کنند و آمدنت را به انتظار می نشینند....

و اینک ای قبله هر قافله و ای «شبروان را مشعله» در آستانه آدینه هاي پي در پي با دلدادگان دیگری از خیل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه می کنیم.

آمدنت را دوست دارم زودتر بيا.......

 

 

 

 

حالا با این همه دلهای بی قرار مگه  می تونم من از خودم حرفی بزنم

فقط یه شعر رو می تونم برات  بنویسم همون شعری که وقتی میام  جمکران

با یه دنیا غم برات زمزمه می کنم

 

     عـــــــــــزیــــــــــــــز فاطــــــــــمه دورت بـــــــــــــــــــگردم  

   بیـــــــــــــــا تــــــــا دســــــت خالــــــــی برنـــــــــگــــــــردم

 

 

میلادت مبارک مولای من

 

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 1:7 بعد از ظهر