تبليغاتX
با من بخوان حدیث عشق را ...
قطرات بارانی (2)

 

امروز بدون او زیر باران و چه سخت است خدایا !!!

سلام ای چشم بارانی !  پناهم می دهی امشب ؟

سوالم را که می دانی !  پناهم می
دهی امشب ؟


منم آن آشنای سالیان گریه و لبخند


و امشب رو به
ویرانی  ،  پناهم می دهی امشب ؟

********************

باران گاه آهسته و غمناک ؛ بر سر ما میریزد

و چه لطیف است نوازش های مهربانانه دستان خیس باران .

آه که چقدر دلنواز است زیر این چکه های پی در پی بودن و همراه باران گریستن !!

روزی که آخرین امید  را به من هدیه داد ؛ از یاد نمی برم . چشمانم بارانی بود و دلم آشوب !!

ای همزبان لحظه های بارانیم !  روزی که تو رفتی ،  در سراب کویر دلم گم شدم

.....

 

تا قطره های بارانی دیگر بدرود

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 9:22 بعد از ظهر
راز..............

 

 

خوابو از چشام بگیر مثل همیشه

بگو عمر عاشقی تموم نمیشه

منو با خودت ببر هر جا دلت خواست

دیگه چیزی نمی خوام این آخریشه این آخریشه

 

تو شریک دردمی تو این زمونه

تو زمونه ای که عشق رنگ خزونه

پرم از حس غریبی که می دونم

مثل بغضه شایدم بدتر از اونه

 

توی خلوتم ، تو بهترین صدایی

برای نفس کشیدنم هوایی

تورو می شناسه دلم، غریبه نیستی

ساده تر بگم یه حس آشنایی

تو یه تعریف زلالی مثل دریا

فرصتی برای کشف یک معما

تورو می خونم و باور می کنم من

صادقانه با منی همیشه هر جا همیشه هر جا

تو همون راز نگفتی تو سینه

منم اون که با تو دیوونه ترینه

همه جا هر جا که هستی هر جا باشی

چشمای منتظرم تورو می بینه تورو می بینه تورو می بینه

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 1:58 بعد از ظهر
چرا آسمان وبلاگم یه شب پر ستاره است؟!

 

 

کي ميگه رنگ غم سياه رنگ خوش سپيدي


کي ميگه آبي رنگ صداقت مشکيه رنگ پليدي


چرا يه عده اي مشکيو رنگ غم ميدونن


مگه رنگ پر پرستوي عشقو نديدن



ستاره با قشنگياش تو رنگ شب قشنگه


تموم رنگاي دنيا دو رنگن مشکي تا ابد يه رنگه

 

سلام

بعضی ازدوستانم که به وبلاگم سر می زنن بهم گفتن چرا قالب وبلاگت اینقدر تیره است

راستش رو بخواهید  من عاشق سکوت شبم  مخصوصا شبایی که آسمونش

پرستاره اس  انتخاب این قالب نشان دهنده علاقه من به شبهای پرستاره است.نه

تنها نشون دهنده غم و تاریکی نیست بلکه یادآور سکوت و آرامش و آسمون

 پرستاره کویره؟

دلیل دیگش هم اینه که تو قالبهای تیره  رنگها خودشون رو بیشتر نشون می دن

در ضمن انتخاب آهنگ وبلاگم هم به خاطر  شعرقشنگ اونه؟

 حالا اگه به این دید نگاه کنین مطمئنم دیگه ازم نمی پرسید چرا آسمون وبلاگ

من یه شب پرستاره است؟ 

  

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 1:45 بعد از ظهر
اولین قطره باران

 

بنام او که باران را آفرید تا با لطافت بی مثالش ، کویر عطشناک وجود تشنه مان سیراب گردد .

سلام

قبل از هر چیر ماه مبارک شعبان و اعیاد مبارک این ماه رو تبریک عرض میکنم .

من باران هستم ! باران را دوست دارم ، چون باران زائیده ابر است و ابر هرگاه دلگیر شود ، بی بهانه می بارد و زمزم وجودش را بر همه نثار میکند .

این اولین پستی است که اینجا قرار شد بنویسم . البته فقط به درخواست رهگذر عزیزم که به اندازه زلالی بارون دوستش دارم .

خواستم مطلبی بنویسم ؛ اما یهو یادم به این ابیات افتاد که :

یکی قطره باران ز ابری چکید ....... خجل شد چو پهنای دریا بدید

گفت:جائی که دریاست من کیستم؟ .....گر او هست حقا که من نیستم

با رهگذر عزیزم عهد بستیم که اینجا بشه صفحه دل نگاره هامون !! حالا من تا چه حد میتونم ، نمیدونم !! اما هر از گاهی ، هر وقت چشای بارونیم ، هوای باریدن پیدا کرد ، میام و با اجازه از رهگذر مهربونم که هم خواهرمه و هم دوست عزیزم ، قطره هائی از باران رو هدیه میکنم به همه مخاطبین همیشگی اینجا 

و اینک اولین قطره های بارانی !!

باز ای باران ببار

بر تمام لحظه های بی بهار

بر تمام لحظه های خشک خشک

بر تمام لحظه های بی قرار

باز ای باران ببار

......

تا بعد

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 11:41 بعد از ظهر
غزلي براي تو

 

 

نمی گویم،مپرس از من،بگو خود آنچه جا مانده

نمی گویی،نمی پرسم، نمی دانم چرا مانده؟

رسوب واژه ها در دل نمی شوید شب ساحل

مگر پیدا کنم موجی که از دریا جدا مانده

تو را آیینه ای باید برای درک هر واژه

که هر معنا زهر واژه، میان چشم ما مانده

مرا هم پرده ای باید ، برای قصه را گفتن

که من نقال خود باشم، که این افسانه ها مانده

میان من، میان تو، میان ما و آیینه

میان گریه وخنده، سکوتی تا صدا مانده

رسوبی می شود واژه ، اگر لب را تو نگشایی

در این قصه به پندارم صدایی آشنا مانده

نمی گویی، نمی پرسم ؛ نمی پرسی، نمی گویم

تو می دانی که می دانم؛ بگو خود آنچه را مانده

..............

 

 

در اين زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قيل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای اين همه نابابور خيال پرست؟

به شب نشينی خرچنگهای مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟

رسيده ها چه غريب و نچيده می افتند

به پای  هرزه علفهای باغ کال پرست

رسيده ام به کمالی که جز اناالحق نيست

کمال دار برای من کمال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است

به تنگ چشمی نامردم زوال پرست

محمد علی بهمنی

 

 

 

خسته ام از آرزوها-آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی- بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی-زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین- پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین-آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته-چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته-خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده - میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده-گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی-پارکهای این حوالی

پرسه های خیالی-نیمکت های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی-جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی -باد خواهد برد بـاری

روی میز خالی من صفحه باز حـوادث

در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگـاری

 

قیصر امین پور

 

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 0:6 قبل از ظهر
قصه بارانیم را گوش کن باران

 

 

 

موجیم و وصل ما

از خود بریدن است

ساحل بهانه ایست

 

رفتن رسیدن است

روزي مي آيد كه مي انديشي و در ميابي هميشه تنهايي تنها

 

تنها به دنيا آمدي تنها زندگي مي كني تنها هم از دنيا مي روي – اين دنيا همانند يك جاده است

 كه آن را با وسيله اي طي مي كني – هراز گاهي همسفري در كنارت قرار مي گيرد – چند صباحي

 با هم هستيد سپس او مكانش را تغيير مي دهد و از كنارت دور مي شود و يا اين كه از آن وسيله

نقليه پياده مي شود.

 

زندگي هميشه اين گونه است – همسفراني وجود دارند كه با نام هاي متفاوت مي آيند .

 

گاه مي روند گاه مي مانند- اما در هر صورت هرگز شريك تنهايت نمي شوند. نام هاي مانند

 مادر پدر برادر خواهر دوست اشنا فاميل همسايه و ... همسفر آخر شايد كه مدت

 زمان بيشتري در كنارت باشد و نقشی ماندگارتر را برایت رقم می زند

 

در اين ميان و براي تنهايي مان هيچ كس مقصر نيست , مطلقا هيچ كس. اين يك تقدير است

, تقديري كه با ما زاده شده و تا زمان مرگ ما نيز رقم مي خورد.

 

 

تنهايي هيچ چاره اي ندارد هيچ چاره اي – اشتباه محض است كه فكر كنيد روزي كسي مي تواند

 شريك تنهايي شما شود – در بهترين حالت او مي تواند هم صحبت خوبي براي شما در مورد تمام آن چه شما نمي خواهيد باشد . هيچ كس نيست كه هم صحبت شما در آن چه شما مي خواهيد باشد . هيچ كس نيست كه حتي به قدر لحظه اي براي شما زندگي كند .

 

 

و اين تنهايي مفرت تو را به دو راه مي كشاند – نيستي و عدم و يا يافتن و كشف

 

خوشا به حال آنان كه قادرند بيابند و تنها نباشند اما واي برروزگار كساني كه راه يافتن را ندانند .

آن گاه قدم به سوي عدم بر مي دارند . قدم به سوي نيستي. و مرگ را بر تمام لحظات زندگي

 ترجيح مي دهند .

 

چگونه است كه او آري او به برخي را ه را نشان مي دهد و برخي را به حال خود رها مي كند تا به

سوي عدم بروند . راستی چرا ؟

 

اشكال از خود ما است كه او اين گونه مي خواهد و يا نكته اي ديگري است كه نمي دانيم .

 

من و تنهايم سالهاست كه با هم هستيم – دو مونس دويار دو همدم دو رفيق – شايد رفاقت هيچ دو رفيقي مانند من وتنهايم نباشد. واگر زنده باشم سالهاي زيادي ديگر را در كنار هم خواهيم بود اما با وجود گذشت اين سالها هنوز نتوانسته ام به وجودش عادت كنم . به دنبال روشي هستم تا بتوانم سالهاي مانده را با وجود تنهايم عادت كنم .

 

 

با پرواز روح به دوردست ها . در جایی اتراق خواهم داد خیال خود را

در جایی که کسی تنهاست و جسم نیازمند را به سوی آسمان

بی کران گسترده و دست های سبز و لطیف را به نیایش وا داشته.

ای تداعی کننده ی روز مبادا خواهم فهمید تو را در شب های صاف و پر ستاره ی کویر . تنها و به دور از ریا .مونسی به سوی خود می خوانی و در آن حال صور خیال من همچو یک پرنده بال خواهد گشود به سوی فراخوان دور خلوت انتظار تو

در پی باران تا صبح روشن

کنار تو خواهم نشست

 

 

سلام تا ابد سلام

 

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 1:47 بعد از ظهر
سلام به بهترین دوست و بهانه ام برای زندگی!

 

 

 

 

 

سلام به بهترین دوست و بهانه ام برای زندگی!


چه لحظه ها که تو زندگیم گمت کردم اما تو همیشه کنارم بودی.چه دقیقه ها که حضورت رو فراموش کردم اما تو فراموشم

 

نکردی ,چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور ,تو رو که پشت همه ی موفقیت های من قایم شده بودی , از یاد بردم ,اما تو

 

همیشه به یادم بودی .چه روزهایی که سرم رو تو لاکم کردم و تو غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برایم

 

فرستادی دست و پا زدم ,اما تو همیشه کاری رو کردی که به صلاح منه.چه ماه هایی رو که باهات قهر کردم و فکر میکردم که

 

من رو دوست نداری ,اما تو با توفیق یه کار خوب به من ثابت کردی که دوستم داری و چه سالهایی که تو خلوتم ازت نترسیدم

 

اما تو  همیشه من رو بخشیدی که بتونم دوباره ادامه بدم.وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه اوردم

 

تو پناهم دادی.

 

وقتی تو زندگی ام سرنوشت,منو سر دو راهی قرار داد تو راه درست رو بهم نشون دادی , وقتی از ادم های دوروبرم دلم گرفت

 

و  دنیا غم هاشو بهم ارزونی کرد تو به قلب من ارامش دادی ,تو با حضورت به خنده هام هدف دادی به گریه هام دلیل دادی

 

 به زندگیم و به نفس کشیدنم رنگ دادی.وقتی ازت سوال کردم جواب سوال هام رو دادی.وقتی میسوختم تو لذت پختن

 

روحم رو به  من چشوندی ,وقتی قلبم تپید تو همه ی عظمت بزرگیتو تو قلب کوچیک من جا دادی.وقتی برای اولین بار از دیگران

 

 حرف ناحق شنیدم راه تازه ای برام باز کردی تا گذشت و بخشش رو یاد بگیرم.

وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم معادله ی زندگی نه غصه خوردن واس نداشته هاست ,نه شاد بودن واسه داشته ها و

 

وقتی به ازای نداشته ها بهم چیزای دیگه ای دادی اون وقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اونچه

 

 که هست باید مهربون باشم.


وقتی بعضی دعاهام و زود اجابت کردی ,بعضی ها رو دیر و بعضی ها رو اصل, فهمیدم باید برای رسیدن کمی عجله کرد ,گاهی

 

 صبر کرد و گاهی کنار کشید.وقتی دیگران دردو دلاشون رو به من گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم

 

که غم و غصه های دیگران بارش سنگین تر از غصه های خودمه ,اونوقت توی وجودم شیرینی به یاد دیگران بودن رو

 

چشیدم .وقتی دیگران فقط با گفتن یه جمله همش ارزش و اعتبارم رو زیر سوال بردن اون وقت فهمیدم بعضی ادم ها معنای

 

واقعی خیلی چیزا رو درک نمیکنن ,پس یاد گرفتم بیشتر به ادم ها برای پیدا کردن راه درست فرصت بدهم.


تو,توی پستی و بلندی های زندگی خیلی چیزا بهم یاد دادی و من هر چی بیشتر یاد گرفتم بیشتر فهمیدم که نمیدونم و چیزای

 

 زیادی برای یاد گرفتن باقی مونده. و من مطمئنم تو همه ی اون چیزا رو بهم یاد میدی.قصه های زیادی پیش رومه, تا منو قدمی

 

 به شناخت خودم و قدمی به سوی تو و شاید قدمی به لقای تو نزدیکتر کنه.من همهی داشته هام رو مدیون تو هستم.زندگی وقتی

 

 برای من معنای زنده بودن میده که تو کنارم باشی چون میدونم تو همهی اون چیزایی که لازمه من بدونم بهم میگی.زندگی بهانه

 

میخواهد چه بهانه ای قشنگ تر از تو. خدایا دوستت دارم

 

 

برای رسیدن به اوج از کسی بال و پر جادو نخواه هیچ چیز همچون اراده به پرواز پریدن را آسان نمی کند

 

 


+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 12:13 بعد از ظهر
وقتشه ................

 

http://www.iranclip.com/player/338

بيا تا قدر يكديگر بدانيم                  كه تا ناگه زيكديگر نمانيم

كريمان جان فداي دوست كردند       سگي بگذار ما هم مردمانيم

غرضها تيره دارد دوستي را             غرضها را چرا از دل نرانيم

گهي خوشدل شوي از من كه ميرم     چرا مرده پرست و خصم جانيم

چو بعد مرگ خواهي آشتي كرد      همه عمر از غمت در انتظاريم

كنون پندار مردم آشتي كن           كه در تسليم ما چون مرده گانيم

چو بر گورم بخواهي بوسه دادن      رخم را بوسه ده اكنون همانم

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 1:19 بعد از ظهر
شب سردیست ....

 

 

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

***

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افروز مرا بر غم ها.

***

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

***

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

***

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

***

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

 

سهراب سپهری

 

http://www.iransong.com/song/17208.htm

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 3:55 بعد از ظهر
.............

 

 

 

وقتی که ، دستای باد ، قفس مرغ گرفتارو شکست ، شوق پروازو نداشت

 

وقتی که چلچله ها ، خبر فصل بهارو می دادن ، عشق آوازو نداشت

 

دیگه آسمون براش ، فرقی با قفس نداشت

 

واسه پرواز بلند ، تو پرش هوس نداشت

 

شوق پرواز ، توی ابرا ، سوی جنگلای دور

 

دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور

 

اما لحظه ای رسید ، لحظه پریدن و رها شدن ، میون بیم و امید

 

لحظه ای که پنجره ، بغض دیوارو شکست

 

نقش آسمون صاف ، میون چشاش نشست

 

مرغ خسته پر کشید و افق روشنو دید

 

تو هوای تازه دشت ، به ستاره ها رسید

 

لحظه ای پاک و بزرگ ، دل به دریا زد و رفت

 

با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 7:45 بعد از ظهر