تبليغاتX
با من بخوان حدیث عشق را ...
برای همیشه .................

 

 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت                 هر که با ما بود از ما مي گريخت 

چند روزي هست حالم ديدنيست               حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم                              گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

  حافظ ديوانه فالم را گرفت                              يک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زياران چشم ياري داشتيم              خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

 

از پشت قاب شیشه ای اشک به تو می نگرم به تو که درمقابل دیدگانم لحظه به

 لحظه از من دور می شویدستانم را جلو می آورم تا تو را بگیرم تا مانع رفتنت

باشم اما میان دستان من و تو فرسنگ ها فاصله است

از پشت قاب شیشه ای اشک تو را می نگرم به تو که حالا دیگر نیستی حالا

دیگر رفته ای آن قدر دور که دیگر نمی بینمت

 

 آن دوست کز ديدنش بيارايد چشم 


 بي ديدنش از گريه نياسايد چشم


ما را زبراي ديدنش بايد چشم


گر دوست نبيند به چه کار آيد چشم


گويند صبر کن که تو را صبر بر دهد 


 آري دهد و ليک به خون جگر دهد

 

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 1:19 بعد از ظهر
برای خواهری که هرگز ندیدمش

 

                                           برای شادی روحش صلوات ختم کنید

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 4:9 بعد از ظهر
برای...............

 

 

 

به همین سادگی رفتی
بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه
سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد
عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم
خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون
تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش
تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون
نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو
به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم
پای غم هات نمی موندم
واست این همه ترانه
از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم
واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری
اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم ؛
تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم
نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون
که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی
روحم از تنم جدا شد
تو كه تنها نمي موني
من تنها رو دعا كن
خاطراتمو نگه دار
اما دستامو رها كن
دست تو اول عشق
بپسرش به آخرين مرد
مردي كه پشت يك ديوار
واسه چشمات گريه مي كرد
گريه مي كرد
گريه مي كرد

حلالم کن هر جا هستی خوب و خوش باش


 http://www.iransong.com/song/24287.htm

http://www.iransong.com/song/24300.htm

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 6:20 بعد از ظهر
زندگی من با تو معنا می شود

 

 

این همه آشفته حالی . این همه نازک خیالی
ای به دوش افکنده گیسو . از تو دارم . از تو دارم

این غرور و عشق و مستی . خنده بر غوغای هستی
ای سیه چشم و سیه مو . ازتو دارم . از تو دارم

این تو بودی کز ازل . خواندی به من درس وفا را
این تو بودی کآشنا کردی به عشق . این مبتلا را

من که این حاشا نکردم . از غمت پروا نکردم
دین من . دنیای من . از عشق جاویدان تو رونق گرفته
سوز من . سودای من . از نور بی پایان تو رونق گرفته

این همه آشفته حالی . این همه نازک خیالی
ای به دوش افکنده گیسو . از تو دارم . از تو دارم

من . خود . آتشی که مرا داده رنگ فنا میشناسم
من . خود . شیوه نگه چشم مست تو را میشناسم

دیگر ای برگشته مژگان . از نگاهم رو نگردان
دین من . دنیای من . از عشق جاویدان تو رونق گرفته
سوز من . سودای من . از نور بی پایان تو رونق گرفته

این همه آشفته حالی . این همه نازک خیالی
ای به دوش افکنده گیسو . از تو دارم . از تو دارم

http://www.iransong.com/song/482.htm

 http://www.iranclip.com/player/1109



 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در چهارشنبه بیستم تیر 1386 و ساعت 9:53 قبل از ظهر
سنگ صبور

 

 

                                        قطره، باران، دريا                    

 

 

 

 

 

 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

برگ هاي ترد باران ريخته !

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

با هواي صبحدم آميخته !

نرم و چابك، روح آب،

مي كند پرواز همراه نسيم .

نغمه پردازان باران مي زنند،

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

مي كند در جويبار جان شنا !

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

عشقبازي مي كند با جان خاك !

خاك خشك تشنه دريا پرست،

زير بازي هاي باران مست مست !

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

باغ ها سرشار از لبخند شان،

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش .

شرمسار ازمهرباني هاي او،

مي روم همراه باران كو به كو .

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا مي كنم

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

در فضا،

همچو من در چاه تنهائي رها،

مي زند در موج حيرت دست و پا،

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،

مي دهند از مهرباني جا به هم،

تا بپيوندند چون دريا به هم !

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش.

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

قطره دل ميل دريا مي كند،

قطره تنها كجا، دريا كجا،

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي ها بريم .

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

 

 

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 10:40 قبل از ظهر
عطر دعا

 

رشته ای بر گردنم افکنده دوست                     می کشد هر جا که خاطرخواه اوست

سلام سيدالكريم

امشب دلم بدجوري گرفته بود گرفته بود اومدم پيشت تا باهات حرف بزنم  اما اين بار نه از باغ طوبي دلم مي خواست مثل قديما مي اومدم كنار ضريحت مي نشستم و زار مي زدم و تو  هم آروومم مي كردي

امشب دلم هواي ضريح عطرآگينت رو كرده بود كفشهام رو گرفتم دستم  و خسته و نالان اومدم سمت ضريحت

به ضريحت كه  رسيدم گريه امونم را نداد سلام سيد الكريم منم سلام آقاي من

مي دونم تو منو فراموش نكردي اما من تو رو بد جور تو روزمرگيهاي زندگيم فراموش كردم  

 گوشه حرمت زانوهام رو بغل كردم و چادرم رو كشيدم رو صورتم و شروع كردم گريه كردن و حرف زدن

آخه چرا منو به حال خودم رها مي كني آقا جان آخه چرا مگه تو منونمي شناسي آقا جان

بين الحرمين رو طي كردم و رسيدم به قبر طاهر بن زين العابدين(ع)

نشستم كنار در ورودي و زل زدم به ضريح شش گوشه ات

بوي عطر حرم منو برد به روزهاي گذشته

از حرم كه اومدم بيرون يه احساس سبكي در قلبم مي كردم احساس مي كردم يه نور وارد قلبم شده

اما مي ترسيدم به محض اينكه پا به دنياي خاكيان بذارم اين نور هم محو بشه و فقط حسرتش به دلم بمونه تو تاريكي شب راه خونه رو در پيش  گرفتم احساس مي كردم ديگه پاي رفتن به كوچه هاي سرد و تاريك زندگي رو ندارم دلم مي خواست بيشتر ضريحت رو بغل مي كردم

آقاجان كمكم كن

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 9:33 بعد از ظهر
لحظه را درياب

 

 

ستاره را گفتم: به کجاست مقصد اين کهکشان سر گشته ؟ ستاره گفت:خاموش .لحظه را درياب

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 6:44 بعد از ظهر
براي معبود زمينيم مادر

 

 

ميلاد مادر بزرگ زمان فاطمه كبري (س)مباركباد  

 

 

 

خــــدا کند که بدانی چقدر محتاج است

 

نگاه خسته من به دعای چشمانت مادر

 

 

مادر  ای تمام بود و نبودم

 

تا ابد دوستت دارم و به تو محتاجم

 

امروز  تمام وجودم پر از گریه است آنقدر اشک برای ریختن دارم 

 

که شاید نتوانم  تمام حرفهایم را درین جملات برایت بگویم

 

خودم را آنقدر از تو دور کرده ام ، که حتی نمی توانم  بر دستان مهربانت

 

 بوسه بزنم با این وجود

 

همیشه عشق تو در دلم جاودانه است

 

تو سرپناه و مامن من هستی

 

که مرا از گزندها و آسیب ها حفظ می کنی

 

من از دیوارها می گذرم و پرواز می کنم

 

و تمام کارهایی را که باید ، انجام می دهم

 

تا در پناه تو باشم

 

 

 

شاید  جسمم من از تو دور باشد

 

اما می دانم حتی زمینی که بر روی آن ایستاده ام

 

از عشق تو سرشار است

 

من منتظر لبخند درخشان و پرغرور تو هستم،

 

لبخندی که هر گره ای را باز می کند

 

برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای

 

متاسفم.

 

مادر خوبم  با تمام  احساسم  همه حرفم را در قالب این جملات  خلاصه

 

 می کنم  بدان که اين روز را  هميشه به يادت گرامي

 

خواهم داشت زيزا اين روز همواره يادآور بزرگي تو و كوچكي من است .

 

 

 

فريدون مشيري  

 

 

تاج از فرق فلك برداشتن

 

 

 

جاودان آن تاج بر سر داشتن

 

 

 

در بهشت آرزو ره يافتن

 

 

 

هر نفس شهدي به ساغر داشتن

 

 

 

روز در انواع نعمت ها و ناز

 

 

 

شب بتي چون ماه دربر داشتن

 

 

 

صبح، از بام جهان چون آفتاب

 

 

 

روي گيتي را منور داشتن

 

 

 

شامگه ، چون ماه رويا آفرين

 

 

 

ناز بر افلاك و اختر داشتن

 

 

 

چون صبا در مزرع سبز فلك

 

 

 

بال در بال كبوتر داشتن

 

 

 

حشمت و جاه سليمان يافتن

 

 

 

شوكت و فر سكندر داشتن

 

 

 

تا ابد در اوج قدرت زيستن

 

 

 

ملك هستي را مسخر داشتن

 

 

 

بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است

 

 

 

لذت يك لحظه مادر داشتن

 

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 3:27 بعد از ظهر
سنگ و آیینه

 

 

سر گشته اي به ساحل دريا،

نزديك يك صدف،

سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است !

***

گوهر نبود - اگر چه - ولي در نهاد او،

چيزي نهفته بود، كه مي گفت ،

از سنگ بهتر است !

***

جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر،

از سنگ مي دميد !

انگار

دل بود ! مي تپيد !

اما چراغ آينه اش در غبار بود !

***

دستي بر او گشود و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئينه نيز روي خوش آشنا بديد

با صدا اميد، ديده در او بست

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،

در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگين دل، از صداقت آئينه يكه خورد !

آئينه را شكست !

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 12:55 بعد از ظهر
مهدی زهرا در انتظاریم

 

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 11:46 قبل از ظهر