|
با سلام به مادر خوبم ؛
سلام گرم مرا از راه دور پذيرا ي قلب مهربانت كن و اولين جمله ام را كه فرياد مي زنم گوش فرا ده
مادر ای زیباترین گل هستی روزت مبارک
مادر هميشه وقتي كه به گذشته ها نگاه مي كنم خوبيهاي تو و بديهاي خود را به ياد ميآورم سختيهايي كه تو كشيدي و زحمتهايي كه من به گردن تو نهادم و تو همه را با جان و دل تحمل كردي اميدوارم همه بديهايم را به بزرگواري خودت ببخشي و دعاي خيرت را بدرقه راهم قرار دهي هميشه دوست داشتم به گونه اي محبتهايت را جبران كنم ولي مي دونم قادر به جبران كردن كوچكترين محبت تو نيستم فقط مي توانم خدا را سپاس گويم كه بهترين مادر جهان را نصيب من كرد مادري كه حالا بيشتر قدر زحمتهايش را مي دانم در آخر نامه از خدا مي خواهم كه تو مادر خوبم را در پناه خود قرار دهد و در همه لحظات يار و ياورت باشد مادر خوبم این را بدان که اين روز را هميشه به يادت گرامي خواهم داشت زيزا اين روز همواره يادآور بزرگي تو و كوچكي من است .
دخترت
ادامه مطلب |
نگارش توسط رهگذر در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 2:52 بعد از ظهر
|
به نام خدا
قسمت دوم خاطرات
هوا خيلي گرم بود و من اونقدر گرمايي كه تموم صورتم رو عرق پر كرده بود تازه وارد پادگان شده بودم هنوز چيزي بلد نبودم. رفتم يه گوشه حسينيه همت نشستم و داشتم قرآن مي خوندم و با خودم به قول بچه ها قايم موشك بازي مي كردم كه سنگيني يه نيگاه عارفانه رو تو وجودم احساس كردم سرم و بالا گرفتم و دنبال دو تا چشم جستجوگر مي گشتم همين طور كه داشتم مي گشتم ديدم يه گوشه حسينيه دوتا چشم كه ازش نور عشق و محبت حسيني مي باريد دارن به من راهنما مي زنن و منو طرف خودشون مي خونن بي اختيار با حركت سر يه عرض ادبي كردم و وقتي او با دستاش جوابمو داد انگاري تموم دنيا رو به من دادن.
ادامه مطلب |
نگارش توسط رهگذر در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 8:59 قبل از ظهر
|
به نام خدای خوبیها
خدایی که همیشه همراهم بوده و همرازم
روزها ازپس هم می آیند و هر لحظه من از ثانيه هايي عبور مي كنم كه هيچگاه قابل باز گشت نيستند
مخصوصا این ایام که ایام فاطمیه هم هست و انسان بيش تر از گذشته به خود مي انديشد همیشه با
خود فکر می کنم و از حساب روزها و ماههای عمرم به وحشت می افتم وحشت
از اينكه ۲۳ سال از عمرت گذشت و چه براي فردا اندوخته اي
ادامه مطلب |
نگارش توسط رهگذر در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 1:5 بعد از ظهر
|
به نام خدا
شهدا رو یاد کنید حتی با ذکر یک صلوات
دوستان همراه و همدلم سلام
راستش دیگه از تکراری بودن اون وبلاگ خسته شده بودم تصمیم گرفتم وبلاگم رو یه سر وسامون بدم
امیدوارم از این مکان جدید خوشتون بیاد و من هم بتونم مطالب پربار و زیبایی رو در این جا بنو یسم
خاطرات يك بسيجي نوجوان
… صداي شكستن استخوانهاي برگ درختان پائيزي چنان حواسم رو به خودش جمع كرده بود كه اصلا نمي دونستم دارم چي كار مي كنم.
باد هم انگاري داشت به بعضي برگها كه از همه زورش كمتر بود بود رو مي داد يه هياهويي بود و همه داشتن سر و صدا مي كردن هر برگي يه طرفي مي دويد و هر كدوم به يه شكلي داشتن اعلام موجوديت مي كردن نور خورشيد همه محوطه گرفته بود و گاهي برگ درختا رو يه نوازشي مي داد.
عجب جايي بود آدم دلش مي خواست تند تند نفس بكشه هرچي آخه مي ترسيد نفس كم بياره اون طرفتر چند نفر با لباسهاي خاكي داشتن فوتبال بازي مي كردن … چه شلوغ كاري مي كردن يكي توپ رو برداشه بود و به بقيه نمي داد نمي دونم فوتبال بود يا هندبال خلاصه هرچي بود خيلي خوش بودن….
ـ ببخشيد با كسي كار داشتين
ادامه مطلب |
نگارش توسط رهگذر در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 12:22 بعد از ظهر