تبليغاتX
با من بخوان حدیث عشق را ...
با من بخوان حدیث عشق را ...
کی رفته ای زدل که تمنا کنم تورا........کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را  
قالب وبلاگ
عکس های من در فتوبلاگم

 

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 6:53 بعد از ظهر ] [ رهگذر ]

امام رضا

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 3:55 بعد از ظهر ] [ رهگذر ]

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 12:40 بعد از ظهر ] [ رهگذر ]
 

دریافت این فایل ویدویی

به ماه رويت قسم كه جانا

اگركه باشم گه ظهورت

وگر تنم را حصار قبرم

ميان دستان خود فشارد

زمانه با داغ دوري تو

گدازد اين قلب چاك چاكم

دوباره سر بر ره تو سايم

به جانب پرچم تو آيم

به حسرت تو بميرم و

خون زخم هاي شكفته ي من

زشوق ديدار روي ماهت

به پيش پايت چنين نگارد

تمام عمرم براي مهدي

شود وجودم فداي مهدي

سپاس گويم خداي مهدي

شنيدم آخر نداي مهدي

تمام عمرم براي مهدي

 

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 6:56 بعد از ظهر ] [ رهگذر ]

 

‌پس از چهل منزل اسارت

کند زینب حسینش را زیارت

[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 12:48 بعد از ظهر ] [ رهگذر ]

دلم گرفته

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 10:0 بعد از ظهر ] [ رهگذر ]

 

روزي خانمي سخني را بر زبان آورد كه مورد رنجش خاطر بهترين دوستش شد ، او بلافاصله از گفته خود

پشيمان شده و بدنبال راه چاره اي گشت كه بتواند دل دوستش را بدست آورده و كدورت حاصله را برطرف

كند . او در تلاش خود براي جبران آن ، نزد پيرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ،‌ از وي مشورت

 خواست ... پيرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته هاي آن خانم گوش داد و پس از مدتي انديشه ، چنين

 گفت : تو براي جبران سخنانت لازمست كه دو كار انجام دهي و اولين آن فوق العاده سختتر از دوميست .

خانم جوان با شوق فراوان از او خواست كه راه حلها را برايش شرح دهد .

پيرزن خردمند ادامه داد : امشب بهترين بالش پري را كه داري ، ‌برداشته و سوراخی در آن ايجاد ميكني ،‌

سپس از خانه بيرون آمده و شروع به قدم زدن در كوچه و محلات اطراف خانه ات ميكني و در آستانه درب

منازل هر يك از همسايگان و دوستان و بستگانت كه رسيدي ،‌ مقداری پر از داخل بالش درآورده و به آرامي

آنجا قرار ميدهي .

بايستي دقت كني كه اين كار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح تمام كرده و نزد من برگردي تا دومين مرحله

 را توضيح دهم ...!

خانم جوان بسرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام كارهاي روزمره خانه ، شب هنگام شروع به

 انجام كار طاقت فرسائي كرد كه آن پيرزن پيشنهاد نموده بود .

او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاريكي شهر و در هواي سرد و سوزناكي كه انگشتانش از فرط آن ، يخ زده

 بودند ، توانست كارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پيرزن خردمند بازگشت ...

خانم جوان با اينكه بشدت احساس خستگي ميكرد ، اما آسوده خاطر شده بود كه تلاشش به نتيجه رسيده

 و با خشنودي گفت  :‌بالش كاملا خالي شده است !

پيرزن پاسخ داد : حال براي انجام مرحله دوم ، بازگرد و بالش خود را مجددا از آن پرها ،‌ پر كن ، تا همه چيز به

 حالت اولش برگردد !!!

خانم جوان با سرآسيمگي گفت : اما ميدونيد اين امر كاملا غير ممكنه ! باد بيشتر آن پرها را از محلي كه

 قرارشان داده ام ،‌ پراكنده است ، ‌قطعا هرچقدر هم تلاش كنم ، ‌دوباره همه چيز مثل اول نخواهد شد !

پيرزن با كلامي تامل برانگيز گفت : كاملا درسته !

هرگز فراموش نكن كلماتي كه بكار ميبري همچون پرهائيست كه در مسير باد قرار ميگيرند .

آگاه باش كه فارغ از ميزان صمميت و صداقت گفتارت ، ديگر آن سخنان به دهان بازنخواهند گشت ، بنابراين در

حضور كساني كه به آنها عشق ميورزي ،‌ كلماتت را خوب انتخاب كن ...

   

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 12:30 بعد از ظهر ] [ رهگذر ]

شعر - picture 17

داره بارون میاد پنجره دلت رو به روی بارون باز کن

تا صورتت خیس بشه از عطر بارون

 

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 11:39 قبل از ظهر ] [ رهگذر ]

یاد باد - picture 16

 

 

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 9:39 بعد از ظهر ] [ رهگذر ]
 

باز هم نهم دیماه  سالروز حماسه عاشوراییان فرا رسید

 اونروز که در اونجا بودم شاید فکر نمی کردم در فصل مهمی از تاریخ انقلاب باشم اما مثل

قطره بودیم در اون دریای بیکران روزی که اگر نبود عاشورای حسینی و بیداریهای رهبر شاید آن فتنه ادامه پیدا می کرد و ...........

اما در عجبم از انان که هنوز درس عبرت نگرفته اند !!!

سالروز آن روز بزرگ گرامی باد

دیدند دشمنان که در این خطه لاف نیست


شمشیر دوستان علـــی در غلاف نیسـت


در این قبیله نخــــل تنـــاورهمیشه هست


مقداد هست مالـــــک اشتر همیشه هست


اینجــا که کوفه نیست خوارج علم شـوند


سلمـــان نمرده است ابــاذر همیشه هست


صف بسته اند اینهمه ســردارها به شوق


یعنی برای پیشکشت ســــر همیشه هست


روشن ترین روایــت عمــــــــار میشویم
در عشق ســــیدعــلی همه تمـار میشویم

 

 

[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 0:34 قبل از ظهر ] [ رهگذر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

من در یک نگاه

رهگذرم ، رهگذر جاده های بی پایان سرنوشت!!! سرنوشتی که عجیب می نویسد
عاشق جاده ام ! جاد ه هایی که پشت کوه پنهان می شند
عاشق جاده های کویر زیرا زاده اون خاکم برای همین دلم در کویر جا مانده جایی که هیچ چیز و هیچ جا نمی تواند پرش کند.
عاشق خیابان های شلوع تهرانم! زیرا سالها برای کسب علم با مردم این شهر زیستم و اینجا زندگی جدیدم رو با مورچه دانا کنار جرم یکی از خوبانش آغاز کردم
عاشق صفای حرمی هستم که مونس تمام لحظه های دلتنگیم بوده و ارادتمند صاحبش سید الکریم
عاشق بارون و پاییزم زیرا در این فصل چشمانم را به روی دنیا گشودم
عاشق بارونم زیرا بچه های کویر همیشه چشم انتطار بارونند
عاشق بارونم زیرا تمام خاطرات من با بارون گره خورده و همه خاطراتم خیس بارونند!
عاشق بارون و بهارم چون تو یه روز بارونی تو فصل دگرگونی طبیعت هدیه آسمانی اش
رو گرفتم میوه زندگی ام را می گویم کسی که عاشقانه دوستش دارم
دوستای خوبی دارم دوستایی از جنس نور
و همکارانی از برکه معرفت
عاشق شعرم و حرفهایی که هنرمندانه بیان میشه
عاشق شنا هستم چون هیچ چیز مثل صدای اب آرامش رو برام نمیاره
عاشق وبگردی فتوشاپ و میکس فیلم چون وقتای فراغتم رو به این کارها می گذرونم

معتقدم به امام و شهدا و ارزشها و طرفدار ولایت مطلقه فقیه
و بیزارم از کسانی که نسبت به این راه با تندی سخنان ناشایست بر زبان می اورند
دلگیرم از کسانی که دلسوزند برای این راه اما راه دلسوزی ر ا نمی دانند

سعیم همیشه بر این است همه را دوست داشته باشم و در دلم کینه ای نکارم حتی کسانی را که از من متنفرند زیرا معتقدم کینه و دشمنی قبل از اینکه به اون فرد ضرر بزنه روح ادمی رو از ذورن کدر می کنه تا جایی که هیچ حقیقتی رو نمی پذیره

حرفم همیشه با خدا اینه
نذاری دستم ازتودستت رها بشه...رب لاتکلنی الی نفسی طرفة عین ابدا....
و اگر یه زمانی دستم رها شد نذاری سقوط کنم و راه توبه رو بهم نشون بده
آخه خدا من جز تو کسی رو ندارم الهی من لی غیرک

با من یخوان حدیث عشق را حدیث دلدادگی را حدیث انتظار را .......
اولین بار که به ولاگ نویسی روی آوردم فکر نمی کردم تا به امروز همچنان به این جا وفادار بمونم
اما موندم و نوشتم گاهی وقتا از دلم نوشتم گاهی وقتا از نوشته های دیگران .........
اما هر چه بود حرف دلم بود با قلم دیگران یا قلم قاصر خویش
این وبلاگ تمام خاطرات سال های گذشته رو به یادم می آره . برای همین برام عزیز و دوست داشتنیه. امیدوارم مطالب اون هم اونقدر پر باشه که وقتتون رو هدر نداده باشم
ساعات خوبی رو برای شما در این وبلاگ آرزومندم


من دلم ميخواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميكوبم
و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم
اي دوست خانه دوستي ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانه دوست كجاست

کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تورا
اللهم عجل لولیک الفرج
لینکهای مورد علاقه ام
امکانات وب
دریافت همین آهنگ


گالری عکس

گالری عکس