اکنون کارم سفر است،
مسافری تنهایم
که در زیر کوله باری سنگین ، پشتم خم شده
و استخوان هایم به درد آمده است.
و میروم و راه طولانی لحظه ها
در پیش رویم تا افق کشیده شده است.
و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ، لحظه ایست.
و این چنین من باید صد هزار ، میلیون ها لحظه را طی کنم.
تا برسم به یک روز.
دكتر شريعتي
اویس! من از تو غریبترم!
· قبول! تو از من خیلی عاشقتری، خیلی پاکتر، باصفاتر. اصلا همۀ «خیلیها» مال توست
و فقط یکی سهم من: اویس من از تو خیلی غریبترم!
· در چیزی شبیه هستیم فاصله. درد مشترک از «قَرَن» تو با او. از «قرن» من تا او. فاصله!
فرقی مگر میکند؟برای تو از جنس مکان. برای من از جنس زمان. راه دور بود. خیلی. چندین
بادیه. پر از عشق شده بودی. پر گفتی: «بروم شاید از دورها بشود او را ببینم.»
· تو رسیدی، رفته بود سفر. من رسیدم، رفته بود سفر. تو ندیدیش. من ندیدمش. و ما فقط
تا همین جا همسفر تودیم.
· تو رسیدی، رویش نبود، بویش بود. او را نفس کشیدی. نفس کشیدی.
من رسیدم. نه رویش بود، نه بویش. نه هیچ چیز دیگری برای قناعت!
· تو رسیدی، حنانه بود برای سر در هم گذاشتن. بر فقدان شانههایش گریستن.
من رسیدم حنانه سنگ شده بود. نامی فقط و صدای ناله حتی از اعماقش نمیآمد.
· تو رسیدی، ستونها تنۀ نخل بودند. نخلها بوی دست میدادند. تو در آغوش کشیدیشان.
من آغوش گشودم. لب گذاشتم. سرد بود.
ما فقط تا همین جا همسفر بودیم. بعد از این داستان من است. تو نیستی. تو با
سهمت برگشتهای به خیمهات. من!
· گفتم «سهم من؟» گفتند: «فقط قال رسول الله»! موریانه شدم. افتادم به جان کاغذها.
دربهدر پی او. سعی کردم. نفهمیدم· گفتم «سهم من؟» گفتند: «فقط قال رسول الله»!
موریانه شدم. افتادم به جان کاغذها.دربهدر پی او. سعی کردم. نفهمیدم.
· دلشان سوخت. گفتند: «بهش تصویری بدهیم.» مقدس بود. خیلی. شمایل را میگویم.
همان که به من داده بودند. به درد بوسیدن میخورد. روی چشم کشیدن.
به دیوار زدن. فقط...
فقط انگشتهایش دست من را نمیگرفت. جان نداشتند انگار. دلم میگرفت.
· حساب کردم. شمردم. تصویر من، فقط ده سال بود. دوباره شمردم. چیزی کم بود.
13 سال از او کم بود.اویس! من بخشی از او را نداشتم. درد است نه؟ تمام این سالها
من فقط نیمی از او را داشتم. خودش که نه. بویش که نه. صدایش که نه. تصویر ساخته.
آن هم نیمه! کجا هستند؟ پارههای آن 13 سال کجا هستند؟
باید همه را پیش هم بگذارم. من او را میخواهم. کامل. باید پارهها را پیش هم بگذارم:
· نشسته بود. قرآن میخواند. دور شدند. از دورها با حیرت نگاهش کردند. پیش رفت.
پس رفتند. صدا کرد. پنبهها را فشردند. دلش گرفت: «آه اگر میدانستند این
افسون با آنها چه میکند» عجیبترین ساحر که به مردم التماس میکند.
مردمی که طعم مسحور شدن را نمیدانند.
اویس! من سالها است ورد را میخوانم. انگار نه انگار. تکان نمیخورم. کاش خودش
میخواند در گوشهایم. خودش را میخواهم.
· مرد جلو میرفت. او پیاش میآمد. مرد قدم تند میکرد. او باز میآمد.
میآمد و میگفت. با تمثالی که پیش من است مرد باید رسول باشد و او که دنبال
میرود مریدی! ولی نیست مرد مشرک است و او که حرف میزند و پیاش میآید،
رسول است. رسول مکه! همراهش میرود. تا کجا؟ تا در خانه. مرد میرود تو. در را میبندد
و از پنجره نگاه میکند رسولی را که با شانههای فروافتاده از غم دور میشود. رسولی که
باز فردا باز تا در خانۀ دیگری خواهد رفت. اویس! من این پاره را هیچ نمیفهمم. هیچ.
در تصویر من، همیشه باید شرفیاب حضور شد. کسی تا در خانهام،
دنبالم، در گوشم ...نه چه میگویم؟ زبان نسل مرا حتی نمیدانند.
· 13 سال رنج، زجر! زجر، بی نفرین. عذاب این قوم پشت زمزمۀ یک دعا محبوس مانده است
و برنمیآید. آن دعا که باید، بر نمیآید. این پیامبر آیا نفرین کردن نمیداند؟
· آی نفرین چرا بر نمیآیی؟ دستهایش بلند میشوند. ملائک عذاب صف میبندند. نفس آسمان
حبس میشود.
طوفان، تبدار درگرفتن. دریا، منتظر طغیان. کوه، آمادۀ ذره ذره شدن. و دستها بلند میشوند.
زمین گوش تیز
میکند و دعا، اولین شکایت او است. اولین شکایت او بعد از 13 سال: «اللهم الیک اشکوا: خدایا به تو گله دارم!»
از این مردم؟ از اینها که نمیفهمند؟ نه! «خدایا گله دارم از بیرمقی زانوانم: ضعف قوتی!» از اینکه دیگر در من توان
بر خاستن و در خانهها را یکی یکی زدن و آیه خواندن نیست. «و قلة حیلتی: چرا دیگر راهی به فکرم نمیرسد؟»
و «و هوانی الی الناس: از خواریم پیش مردم.» زیر سایۀ تاک دستها بلند بود: «الی من تکلنی: مرا به که
وامیگذاری در حالی که تو پروردگار مستضعفینی. و انت رب المستضعفین!» پیامبر من؟ مستضعف؟ این عجیبترین
«قال رسول اللهی» که میدانم.
· قبول! تو از من خیلی عاشقتری. پاکتر. اصلا همۀ «خیلیها» برای توست من فقط از تو خیلی غریبترم. من!
جوان قرنهای دور از او! نه رویش را دارم، نه بویش را، نه حتی تصویر کامل او را! انگار کن که من بیراههای را رفتهام.
حتی تا انتها! کجایند آن رسولانی که نه سیزده سال، فقط چند سال، برای بازگشتم صبوری کنند. کجایند مردانی
که پیام بیایند؟ کجایند آنها که برای باز آمدنم بگریند؟ نفس بزنند، چنان دنبالم بدوند که رمق زانوانشان تمامی
بگیرد، نفس گفتوگویشان ببرد و باز برای آمدنم دعا کنند؟
اویس! من خیلی دورم. کسی از نسل غریب. نسل گریزپا! کجاست زمزمۀ محبتی که مرا به «مکتب» باز آورد؟ کی
میرسد آن جمعه که زمزمۀ محبتی...
اَللّهُمَّ اِنا نَشْکو اِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ غَیْبَهِ وَلِیِّنا.
