تبليغاتX
با من بخوان حديث عشق را ...
آسمان غرق سرور است اما دلم بهانه هاي واهي مي گيرد !

 

                                                                 

آسمان غرق سرور است دلم بهانه مي گيرد بهانه هاي واهي كه دل را مي آزارد و روح را خراش مي دهد

بهانه اي كه غم را به گلوگاه مي كشاند و بغض ناشكيبا را به صبوري وا مي دارد! صبوري؟!

از پنجره سرك مي كشي خورشيد را در خواب مي يابي و ماه را بيدار و منتظر.

  ستاره  اي به تو چشمك مي زند دلشوره داري انگار خواب با چشمانت بيگانه است حرفهاي تلخ  را به

 ياد مي آوري حرفهايي كه دل آزارند عجبا  نزديكاني با بدترين مرهم ها ؟!

سحرگاه است گفته اند در سحرگاه است كه رابطه ها با معبود شكل مي گيرد.

 چقدرسحرگاه با شكوه است آنگاه كه بر سر سجاده نياز بايستي و در تاريكي شب  به او سلام كني و او

 سلامت را با بلندترين سكوتها بدهد و تو خود را در آن سكوت  بيابي

هنوز وقت ميهماني فرا نرسيده تو منتظري كه آغاز گراولين سلام باشي

الحمدالله رب العالمين(سپاس خدايي را كه پروردگار جهانيان است)

سپاس خدايي را كه پروردگار جهانيان است

از خواندن اين جملات به فكر فرو مي روي از اينكه تك تك اين واژه ها را خاصان درگاهش بارها و بارها  در

مواقع دلتنگي و نيازشان بر زبان رانده اند و اينك من كم ترين به زبان مي رانم مقدس ترين جملات را

اللهم اغفر الذنوب التي تحبس الدعا(خداوندا ببخش گناهاني را كه مانع استجابت دعاست (

خدايا تو خود مي داني كه چقدر امشب دلتنگم  نه دلتگ انسان هاي زميني. دلتنگ رحمت بي پايانت ؟

هر بار صدايت زدم پاسخم را به بلندترين سكوت دادي  اما بار گناهانم گوش جان را ناشنوا ساخته است

  و نمي شنوم آنچه را تو فرياد مي زني و نمي بينم راهي را كه تو بر من نمايان ساخته اي

به سخنان زينت عبادت كنندگانت در صحيفحه سجاديه  چشم مي دوزم و جملاتي را كه او بر تو در نيمه

هاي شب پس از نماز شبش خوانده تكرار مي كنم اما تكرار من كجا و روح سخنان او كجا ؟

الهي من لي غيرك ( خدايا من غير از توكسي را ندارم )

آسمان از آمدن مهدي موعود در شعف است . خدايا به زبان راندن نام مهدي موعودت بر زباني كه به گناه

 آلوده است چه سخت است . و دم از انتظار زدن بر دلي كه به گناه خو كرده است چه رياكارانه است

سر به سجده مي گذاري سبحان الله سبحان الله سبحان الله  خداي من چقدر دستانم از رحمت بي

منتهايت فاصله دارد !

با خود مي انديشم اگر جاي من اينجا نيست پس چرا به توفيق اجباري  نائل شده ام مگر نه آنكه لياقت

 مي خواهد من كجا و لياقت بهشت كوچكت كجا؟

بارها سخنان تلخ ديگران را از بودن در اينجا به جان دل خريده ام  خدايا از طعنه هاي تلخ ديگران بي زارم

از حرفهاي نسنجيده اشان كه از سر درونم آگاه نيستند اما  بي رحمانه به زبان مي آورند بيزارم  از اين

 همه مرهم زهراگين بيزارم از اينكه ناعادلانه متهم مي كنند از بي عدالتيهايشان در حق دوستانت بيزارم

ديروز كه سخنان يگانه دورانت را خواندم  آنگاه كه از جهالت اطرافيانش  سر به آسمان بر مي داشت و

سيلي به صورت مي زد و ياوري نداشت  بر خود لرزيدم حال اندكي در مي يابم اين سخن را" علي (ع)

 چقدر غريب است"

سخن بسيار است و زبان قاصر جملات را به پايان مي آورم اما حرف دل تا لحظه مرگ بر زبان دل جاريست  

خدايا مرا به بديهايم وامگذار تويي مهربانترين مهربانان

اللهم اغفر الذنوب التي تغير النعم ( خدايا ببخش گناهاني كه نعمتها را تغيير مي دهد )

 

  

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 15:5

 

ميلاد نور مبارك

 کدام گوشه ی دنیا نهفته روی چو ماهت

اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت

 

چقدر ناز غزل را کشیده ام که سراید

تمام سوز دلم را ز دوردست نگاهت

 

به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم

یواشکی من و این چشم های مانده به راهت

 

هنوز می رسد از لا به لای این همه تقویم

صدای ندبه و زاری ز جمعه های پگاهت

 

چه قصه ها که شنیدم ز کودکی ز ظهورت

نیامدی و شدم خود چه قصه گوی پر اهت

 

چقدر هلهله دارد طنین سبز طلوعت

چقدر همهمه دارد گدای این همه جاهت

 

چگونه جان بسپارم به پای سرخ ظهورت

به وقت گفتن این شعر و یا رکاب سپاهت

 

شکسته بال عروجم ز تیرهای معاصی

خدا کند که نیفتم ز دیدگان سیاهت

 

تمام شهر و محل را سپرده ام که بگویند

به هر کجا که تو هستی خدا به پشت و پناهت

نجمه امامي

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 9:34
کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو

 

 

برای آمدنت انتظار کافی نیست

دعا و اشک و دلی بیقرار کافی نیست

خودت دعا کن ای نازنین که برگردی


دعای اینهمه شب زنده دار کافی نیست

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 8:59
شهید مدق

 

 

دیشب با دیدن مصاحبه ای که با فرشته مدق همسر شهید مدق انجام دادند حالم دگرگون شد قبلا کنابش رو خونده بودم برای همین تصمیم گرفتم یه قسمتهایی از داستان این کتاب رو اینجا بیارم به شما هم توصیه می کنم این کتاب رو بخونید.

شانزده ابان گاردی ها جلوی تظاهرات را گرفتند . ما فرار کردیم . چند نفر دنبالمان کردن . چادر و روسری را از سر من کشیدند و با باتوم می زدند به کمرم. یه لحظه موتورسواری که از انجا رد می شد،دستم را از ارنج گرفت و من را کشید روی موتورش . پاهایم می کشید روی زمین . کفشم داشت درمی امد . چند کوچه آن طرف تر نگه داشت . لباسم از اعلامیه باد کرده بود و یک طرفش از شلوارم زده بود بیرون . پرسید «اعلامیه داری؟»کلاه سرش بود.
صورتش را نمی دیدم . گفتم «آره»
گفت «عضو کدام گروهی؟»
گفتم«گروه چیه؟این ها اعلامیه ی امامند»
کلاهش را بالا زد.
- تو اعلامیه ی امام پخش می کنی؟
به م بر خورد. مگر من چه م بود ؟ چرا نمی توانستم این کار را بکنم؟
گفت:«وقتی حرفهای امام روی خودت اثر نداشته، چرا این کار را می کنی؟این وضع است آمده ای تظاهرات؟»و رویش را برگرداند .
من به خودم نگاه کردم . چیزی سرم نبود . خب،آن موقع که عیب نبود،تازه عرف بود.
لباس هایم هم نامرتب بود. دستش را دراز کرد و اعلامیه ها را خواست . به ش ندادم . گاز موتور را گرفت و گفت«الآن می برم تحویلت می دهم !»
از ترس،اعلامیه ها را دادم دستش . یکیش را داد به خودم . گفت «برو بخون،هر وقت فهمیدی توی اینها چی نوشه ، بیا دنبال این کارها »
نتوانستم ساکت بمانم تا او هرچه دلش می خواهد بگوید . گفتم «شما که پیرو خط امامید، امام به شما نگفته زود قضاوت نکنید؟اول ببینید موضوع چیه، بعد این حرف ها را بزنید . من ، هم چادر داشتم هم روسری.آن ها از سرم کشیدند»
گفت«راست می گویی؟»
گفتم «دروغم چیه؟ اصلا شما کی هستید که من به شما دروغ بگویم ؟»
اعلامیه ها را داد دستم و گفت بمانم تا برگردد، ولی دنبالش رفتم ببینم کجا می رود و چه کار می خواهد بکند. با دو سه تا موتورسوار دیگر رفت همان جا که من درگیر شده بودم. حساب دو سه تا از مامورها را رسیدند و شیشه ماشینشان را خرد کردند. بعد او چادر و روسریم را که همان گوشه افتاده بود، برداشت و برگشت .
نمی خواستم بداند دنبالش آمده ام . دویدم بروم همان جایی که قرار بود منتظر بمانم ، اما زودتر رسید . چادر و روسری را داد و گفت «باید می فهمیدند چادر زن مسلمان را نباید از سرش بکشند.»
اعلامیه ها را گرفت و گفت «این راهی که می ایی ، خطرناک است. مواظب خودت باش . خانم کوچولو ....»و رفت.
«خانم کوچولو !»بعد از آن همه رجزخوانی ، تازه به او گفته بود «خانم کوچولو».به دختر نازپروده ای که کسی بهش نمی گفت بالای چشمت ابرو است. چادرش را تکاند و گره روسریش را محکم کرد. نمی دانست چرا،ولی از او خوشش امده بود . در خانه کسی به او نمی گفت چه طور بپوشد،با چه کسی راه برود ، چه بخواند و چه ببیند ، اما او به خاطر حجاب مؤاخذه اش کرده بود ،حرفهایش تند بود . اما به دلش نشسته بود .

گوشه ذهنم مانده بود که او کی بود. منوچهر بود ‍‍؛پسر همسایمان ، اما هیچ وقت ندیده بودمش . رفت وآمد خانوادگی داشتیم ، اسمش را شنیده بودم، ولی ندیده بودمش . یک بار دیگر هم دیدمش . بیست و یک بهمن از دانشکده پلیس اسلحه برداشتیم . من سه چهار تا ژ- سه انداختم روی دوشم و یک قطار فشنگ دور گردنم . خیابان ها سنگربندی بود . از پشت بام ها می پریدیم . ده دوازده تا پشت بام را رد کردیم . دم کلانتری شش خیابان گرگان،آمدیم توی خیابان. آنجا هم سنگر زده بودند. هر چه آورده بودیم دادیم . منوچهر انحا بود . صورتش را با چفیه بسته بود . فقط چشم هاش پیدا بود . گفت :«باز هم که تویی؟»
فشنگ ها را از دستم گرفت . خندید و گفت«اینها چیه ؟با دست پرتشان می کنند؟»
فشنگ دوشکا با خودم آورده بودم . فکر می کردم چون بزرگ اند ، خیلی به درد می خورند.
گفتم «اگر به درد شما نمی خورد، می برمشان جای دیگر .»
گفت«نه ،نه . دستتان درد نکند. فقط زود از اینجا بروید .»
نمی توانست به ان دو بار دیدن او بی اعتنا باشد . دلش می خواست بداند او که ان روز مثل پر کاه بلندش کرد و نجاتش داد و هر دو بار آن همه متلک بارش کرد، کیست. حتی اسمش را هم نمی دانست . چرا فکرش را مشغول کرده بود؟شاید فقط از روی کنجکاوی.... خودش را متقاعد کرد که دیگر نمی بیندش . بهتر است فراموشش کند، ولی او وقت و بی وقت می آمد به خاطرش...

بیست و دو سال بعد ....
از در که وارد شد ، منو چهر را دید. چشم هاش را بست. گفت «تو را همه جوره دیده م . همه را طاقت داشتم ، چون عاشق روحت بودم، ولی دیگر نمی توانم این جسم را بیینم .»

صورت به صورتش گذاشت و گریه کرد . سر تا پاش را بوسید ... با گوشه روسری صورت منوچهر را پاک کرد و آمد بیرون.
دلش بوی خاک می خواست . دراز کشید توی پیاده رو و صورتش را گذاشت لب باغچه ی کنار جوی آب . علی زیر بغلش را گرفت ، بلندش کرد و رفتند خانه. تنها برمی گشت (بدون منوچهر) چقدر راه طولانی بود. احساس می کرد منوچهر خانه منتظر است . اما نبود... هدی آمد بیرون. گفت«بابا رفت ؟» و سه تایی هم را بغل گرفتند و گریه کردند

 

كتاب «منوچهر مدق به روایت همسر شهید» به عنوان نخستين اثر مجموعه‌اي با نام "اینک شوکران" به قلم مریم برادران، توسط انتشارات روايت فتح به چاپ ششم رسيد.

این کتاب شامل شرح زندگی شهید منوچهر مدق از زمان اولین آشنایی او با فرشته ملكي (مدق) تا زمان شهادت است.

 

نوشته‌های كتاب «منوچهر مدق به روایت همسر شهید» حکایت از رابطه بسیار عمیق بین منوچهر و همسرش فرشته دارد.

 

اولین آشنایی منوچهر با همسرش هنگامی است که همسرش در تظاهرات توسط گارد رژیم پهلوي مورد حمله قرار می‌گیرد و او در این زمان همسر آینده خود را از دست آنها نجات داده و این ابتدای آشنایی آن دو است.

 

هنگام ازدواج منوچهر مدق با همسرش مقارن است با شروع جنگ تحمیلی، که علی رغم علاقه شدید آنها به يكديگر، منوچهر عازم جبهه‌های نبرد می‌شود و تنها درخواست همسرش از او این است که برایش فراوان نامه بنویسد. ولی با گذشت مدتی از این جدایی، همسرش بی‌تابی می‌کند و سرانجام عازم دزفول می‌شود تا در آنجا بیشتر منوچهر را ببیند.

 

یکی از دغدغه‌های شهید مدق علاقه بسیار او به همسر و فرزندانش بود و خطاب به همسرش می‌گفت: تنها علاقه و دلبستگی من به این دنیا، شما هستید.

 

پس از پذیرش قطعنامه و خاتمه جنگ تحمیلی، منوچهر برای کسب درجه و رتبه نظامی هیچ یک از مدارک جانبازی و سابقه جبهه خود را ارائه نکرد و زندگی او از بابت معیشت به سختی می‌گذشت.

 

با گذشت چندین سال بدن او که مملو از ترکش‌ها و جراحات زمان جنگ بود، ناراحتی‌های فراوانی برای او به وجود آورد و پس از تحمل سختی‌های فراوان، سرانجام در سال 1379 به شهادت رسید.

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 13:48
هميشه تنهايي تنهای تنها

 

 

 

روزي مي آيد كه مي انديشي و در ميابي هميشه تنهايي تنها

 

تنها به دنيا آمدي تنها زندگي مي كني تنها هم از دنيا مي روي – اين دنيا همانند يك جاده است كه آن را با وسيله اي طي مي كني – هراز گاهي همسفري در كنارت قرار مي گيرد – چند صباحي با هم هستيد سپس او مكانش را تغيير مي دهد و از كنارت دور مي شود و يا اين كه از آن وسيله نقليه پياده مي شود.

 

زندگي هميشه اين گونه است – همسفراني وجود دارند كه با نام هاي متفاوت مي آيند .

 

گاه مي روند گاه مي مانند- اما در هر صورت هرگز شريك تنهايت نمي شوند. نام هاي مانند مادر پدر برادر خواهر دوست اشنا فاميل همسايه و حتي همسر . همسفر آخر شايد كه مدت زمان بيشتري در كنارت باشد اما....................

 

در اين ميان و براي تنهايي مان هيچ كس مقصر نيست , مطلقا هيچ كس. اين يك تقدير است , تقديري كه با ما زاده شده و تا زمان مرگ ما نيز رقم مي خورد.

 

 

تنهايي هيچ چاره اي ندارد هيچ چاره اي – اشتباه محض است كه فكر كنيد روزي كسي مي تواند شريك تنهايي شما شود – در بهترين حالت او مي تواند هم صحبت خوبي براي شما در مورد تمام آن چه شما نمي خواهيد باشد . هيچ كس نيست كه هم صحبت شما در آن چه شما مي خواهيد باشد . هيچ كس نيست كه حتي به قدر لحظه اي براي شما زندگي كند .

 

 

و اين تنهايي مفرت تو را به دو راه مي كشاند – نيستي و عدم و يا يافتن و كشف

 

خوشا به حال آنان كه قادرند بيابند و تنها نباشند اما واي برروزگار كساني كه راه يافتن را ندانند . آن گاه قدم به سوي عدم بر مي دارند . قدم به سوي نيستي. و مرگ را بر تمام لحظات زندگي ترجيح مي دهند .

 

چگونه است كه او آري او به برخي را ه را نشان مي دهد و برخي را به حال خود رها مي كند تا به سوي عدم بروند . راستی چرا ؟

 

اشكال از خود ما است كه او اين گونه مي خواهد و يا نكته اي ديگري است كه نمي دانيم . اما هرچه هست انتظاري زجر آور دارد كه تحمل اين دنيا را بسيار مشكل مي كند .

 

من و تنهايم سالهاست كه با هم هستيم – دو مونس دويار دو همدم دو رفيق – شايد رفاقت هيچ دو رفيقي مانند من وتنهايم نباشد. واگر زنده باشم سالهاي زيادي ديگر را در كنار هم خواهيم بود اما با وجود گذشت اين سالها هنوز نتوانسته ام به وجودش عادت كنم . به دنبال روشي هستم تا بتوانم سالهاي مانده را با وجود تنهايم عادت كنم .

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 9:2
روزت مبارک

 

پدر عزیزم با همه وجودم قدر دان مهربانی هایت هستم و دست پر از مهرت را صمیمانه میبوسم و از تلاشهایی که سالهای سال برای بالندگی من کشیدی متواضعانه تشکر میکنم و از خداوند بقای عمر شما را سالهای سال توام با عزت و افتخار آرزومندم و امید دارم که سایه شما همیشه بر سرم مستدام باشد

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 11:3
جاده سیاه

 

 

آسمان صاف و آفتابی بود چهره پسرک در زیر نور آفتاب سوخته بود. به جاده نگاه می کرد جاده ای سیاه و بی انتها ......ماشین ها در مقابل چشماانش  دنیای رنگ و وارنگی را به نمایش می گذاشتند آرام در کنار جاده راه می رفت و با صدای بچه گانه ای فریاد می زد

فالی 1500 . خانم گردو می خواهید ؟

آفتاب صورتش را سوزانده بود و شیشه گردو در دستانش تکان می خورد و آب را به روی جاده تشنه می پاشاند

روی چهار پایه نشست و به ماشین ها خیره شد ماشینهای گران قیمتی که  آدمهایی عجیب را در خود جای داده بودند آدمهایی که پشت عینک های آفتابی  مخفی شده بودند و صورتکهای نقاشی شده دخترانی که بی توجه به او در حال خندیدن بودند

به ماشینها خیره شد اما نگاهش مات بود مقابل را نمی دید در افکار خود غوطه ور بود چهره معصوم و لاغر خواهرش در مقابل چشمانش قرار گرفت و شادی کودکانه اش . چهره مادرش  که حالا پیر و تکیده شده بود و مریضی او را از پای در آورده بود و چهره پدرش را که حالا دیگر در بینشان نبود

ترافیک در جاده شدید بود و ماشینها آهسته حرکت می کردند . خود را برای لحظه ای در آن ماشین تصور کرد و خواهرش را در کنار خود با لباسهای زیبا

خشم چهرهاش را پوشاند و بغض  راه گلویش را بست  به خود نهیب زد و سعی کرد گریه نکند ...

همانطور که در کنار جاده قدم می زد آنطرف جاده ماشینی مدل بالا توقف کرد

چند دختر در ماشین با قیافه های رنگیشان در حال خندیدن  بودند پسرک بی اعتنا رد شد و به راه خود ادامه داد

صدایی از پشت سر او را صدا کرد آهای پسر با توام  یه لحظه بیا . پسرک خوشحال به آن طرف جاده دوید

خوشحال از اینکه مشتری خوبی ÷یدا کرده بود و

پولها را در مشتش فشرد وبه سمت چهارپایه دوید  دوباره چهره پدرش جلوی چشمانش قرار گرفت

ماشینی با صدایی وحشتناک به پسرک برخورد کرد  همه به طرف پسرک دویدند شیشه گردو بر روی زمین افتاده بود و آب درون شیشه همراه با خونی غلیظ جاده سیاه را سیراب می کرد .آفتاب غروب کرده بود لبخند بر روی لبان پسرک نقش بسته بود  و پسرک خود را در کنار خانواده اش با ماشینی زیبا می دید ماشینی که حالا در جاده سیاه به سمت نور در حرکت بود

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 14:0
چگونه بگویم این نیست ...............

  

هر وقت بخواهم  چیزی را ثابت کنم و بگویم نه این گونه نیست زبانم قفل می شود و یارای سخن گفتن ندارم  وقتی کسی در بدبینی به سر ببرد و بخواهی به او ثابت کنی و به بفهمانی همه چیزی که می گویی حقیقت ندارد کار سختی نیست

 

چگونه بگویم همه آدمها خطا می کنند چون انسانند و انسان جایز الخطاست

 

گناهکار خطا می کند

 

مومن  خطا می کند

 

دارا خطا می کند

 

فقیر خطا می کند

 

انسان خطا می کند چون دات ا نسان  اینگونه است داشتم. فکر می کردم پس چرا گاهی وقتها خطای دو فرد یکسان است و هر دو نفر یک  خطا را مرتکب می شوند اما چرا یک خطا بیشتر به چشم می آید و خطای فرد دیگر کمتر چرا این خطا در قشر مذهبی بیشتر به چشم می اید  اصلا نه در قشر مدهبی نه ؟

 

در هر قشری هر نوع خطا در حیطه کاری تو به چشم دیگران میاید اگر کسی کامپیوتر بداند

 

و در این مورد خطایی انجام دهد مورد بازخواست می گیرد اما اگر همان خطا  رو یه آدم معمولی انجام دهد

 

قابل اغماض است  چرا بعضی وقتها ادم در قسمتی از شخصیتش زیر ذره بین دیگران قرار می گیرد یاد یکی از حرف استادانم افتادم که می گفت وقتی کسی لباس روحانیت به تن می کند باید در زندگی شخصی خود و کوچکترین کارهایش رعایت کند چرا که کوچکترین خطایش بزرگ جلوه می کند و یا یاد دوستم وحرفش افتادم یه روز موقع عکس گرفتن در بیرون یکی از دوستان دیگرم  به شیطنت دو گوش بالای سرش درست کرد و در مقابل این عمل به دوستم  این حرف رو زد این کارو لطفا نکن و حرمت چادر رو حفط کن . اون روز تعجب کردم وعمیق به حرفش فکر نکردم

 

اما بعدها دلیل این حرفش رو بهم گفت  وقتی کسی چادر می پوشد در قبال چادر یه تعهدی داره زیرا تو به چشم دیگران جور دیگری جلوه می کنی و اگر در ان لباس سبکسری کنی دیگران به حساب خطای تو نمی گدارند به حساب همه چادریها می گذارند

 

حالا هم نمی خوام کسی حرفم قبول کنه یا عقیده من رو بپدیره ؟! یه بار به استادم گفتم  کسی از آشنایان هست که که متاسفانه در مورد انقلاب بد حرف می زنه و من متاسفانه با ایشان  برخورد دارم چه کنم

 

گفت وقتی می دونی  اندیشه اش اشتباهست و نتونستی فکر اون رو عوض کنی با او بحث نکن و این ایه قران را برایم خواند

 

 عِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاماً

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 17:27
یکی از شعرهای زیبای روزگار

 

 

قصیده آبی خکستری سیاه

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
ب
ا تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 13:28
به نام خدای جسم و روحم

 

 

    

 

خورشید داشت غروب می کرد صحن حرم زیبا و غم انگیز بود داشتم به همه چیز فکر می کردم به این هفت سالی که گذشت به خاطره هایی که تو این صحن برام به وقوع پیوست تلخ و شیرین

داشتم به تو فکر می کردم و به همه آدمهایی که دنیای کوچک اینجا رو از پشت چشماشون دیدند و باتوجه و بیتوجه رد شدن

دلم برای همه روزها تنگه . دوست خوبم آره اینجا دفتر خاطرات منه برای همینه زیاد به کسی سر نمی زنم و نمی خوام به وبلاگم سر بزنه اینجا ثانیه ها و روزهای عمر من رو به من نشون می ده و من به اینجا عادتی دیرینه دارم

تاریک و سیاهست .چون سیاهی رو بد نمی بینم سیاهی اینجا منو یاد آسمون پرستاره ای می اندازه که حالا ازش دورم ؟ آهنگش حرف دلمه و حرف دل برای بار اول شنیدنی و بارهای بعد تکراره

ببخش که اینجا چیزی رو نمی یابی برای یادگرفتن . اینجا چند تا مخاطب بیشتر نداره

کسانی که حرف دلم رو می فهمند و شاید تو گوشه گوشه نوشته هام حرفهایی از جنس سکوت است به اونها ..................

یه عکس از بهشت کوچکم انداختم تا ببینی این هفت سال برای بودن تو این بهشت چه چیزهایی رو از دست دادم و چه چیزهایی رو بدست آوردم ؟

 

دوست خوبم  امیدوارم از حرفام نرنجیده باشیدحق با شماست نظرسنجی رو برداشتم

یه دنیا ستاره تقدیم به دل پاکتون امیدوارم هیچگاه لبریز از غم نباشه

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 12:31
در خلوتی با خود

 

                                          

 

میان  حسرت  و دیدار ... میان لحظه های تار

منم  آن  ماهی دریا  ... و   دنیا مرغ ماهیخوار

منم دل کنده از بودن...  دمی ازغم نیآسودن

کنارم سایه های دوست...ولی در بی کسی بودن

 

 

 

ساعت یک بامداده و امشب هم یه شب معمولی اگه می نویسم نه اتفاق خاصی افتاده فقط از روزمرگی

می نویسم . واقعا کار جوهر آدمی است چون امروز واقعا از این همه بیکاری خسته شدم.

شب سکوت خوب و عمیقی داره . و من سکوت این جور شبها رو دوست دارم.دوست داشتم امروز از

 خونه برم بیرون و توی هوای آزاد قدم بزنم اما خوابم برد و الان هم دیروقته و زمان رفتن نیست !

امروز تلویزیون همش از امام خمینی میگفت از سیره عملی ایشون از جوانی امام از خاطرات دیگران باامام و ........ همه حرفها نشان از روح بلند امام داشت از کسی که خواست و توانست ؟

 گاهی فکر می کنم بااین همه الگو خوب برای زندگی چرا این همه بی هدفم ؟!

و شاید هدف دارم اما لنگان لنگان به سوی اون قدم برمی دارم این روزها بیشتر خودم رو سرگرم درس و کارم کردم و کمتر یادم می افته که دارم زندگی می کنم و مسئولیتهای دیگری هم دارم !

وای که چقدر توی شهرها روح اسیر می شه  و جسم مشغول

 

دلم فریاد می خواهدولی در انزوای خویش                     چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هرشب